نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

من به وجود خدا با تعریف رایجش اعتقادی ندارم. در نتیجه به جهانی که مرده ها توش میرن پیش خدا هم معتقد نیستم. جایی خونده بودم اندوه و سوگی رو که یک آدم بی خدا تجربه می کنه شدیدترین نوع اندوهه... و فکر می کنم چقدر درسته این جمله... من هیچ توضیح آرامش بخش و فریبنده ای برای مردن ندارم. مرگ برام انتهاس. مرگ آدم های جوونِ بدبختی هستن که آرزوهاشون/لبخندشون/زندگیشون یه روز ِ بی وقت تموم میشه. یه روز صبح از خواب بیدار شدن مث همه ی ماها. لابد واسه روزشون برنامه داشتن... واسه تعطیلات آخر هفته شون... واسه زندگیشون... و فرداش دیگه نبودن.

صبح ها همونجوری که هنوز توی تختم اول اینستا چک می کنم تا مغزم شروع به کار کنه... دیروز بی دلیل سر از پیج دختری در آوردم که خطاب به دوستش که تازه مرده بود یه یادداشت نوشته بود... براش از یه خاطره نوشته بود... نوشته بود سال ها قبل این شعرو همیشه براش می خونده و هر صفحه که تموم میشده از دوستش سوال می کرده که خسته نشده؟ و دوستش که شعرو دوست داشته ازش می خواسته بازم براش بخونه... گفته بود الان داره براش می خونه و کاش یه جا واستاده باشه و مثل قبل ازش در خواست کنه بازم بخونه....

شعر این بود...

تو زیباتر از آنی که بر شانه هایت تنها ملیله دوزی موریانه ها بیفتد
پرواز کن! پرواز کن از قفس خاک!
تو زیباتر از آنی که بر شانه ی آسمان ننشینی و کهکشان ها را مثل تخمه نشکنی
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید

و آفتاب روزی بهتر از آن روزی که
تومردی، خواهد تابید....

 

بعد رفتم تو پیج دختری که مرده بود. دختری که من نمی شناختمش... و اگر نمی مرد هیچ وقت دیگه ای از وجودش خبردار نمی شدم. دختر قشنگ بود. موهای کوتاه پسرونه و صورت معصوم و خنده ی قشنگی داشت... از ایران رفته بود... چند روز قبل تر از مردنش زیر یه عکس خبر نامزدیشو داده بود... دختر تو پیجش زنده بود! تو پیجش خبری از مردن نبود... می شد فکر کرد بر می گرده یه عکس تازه شر می کنه! تو یه تصادف مرده بود. و من نتونستم گریه نکنم... برای خنده ی قشنگ دختری که بی وقت تموم شده... دختری که سال ها قبل دوست داشته دوستش براش این شعرو بخونه و لابد هرگز فکر نمی کرده سال ها بعد دوستش برای مرگش این شعرو رو خواهد خوند. و من دو روزه دارم بهش فکر می کنم... و بیشتر از همیشه دلم از مرگ می سوزه. دلم می سوزه که نمی تونم باور کنم دختر با مرگ تموم نشده... که مرگ انتهای آدم ها نیس... دوس دارم برم صفحشو چک کنم و ببینم یه چیز تازه نوشته... دوس دارم اصلن دیروز از وجودش خبر دار نمی شدم... یا دست کم دوس داشتم اینقدر آدم مزخرفی نبودم که مردن کسی که نمی شناسم اینقدر درگیرم کنه... اما دنیا ، دنیای دوست داشت های من نیس.... آدم ها می میرن. بر نخواهند گشت. و من هم چنان مزخرف و غمگین خواهم موند.

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()