نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
"به کجای ِ این شب ِ تیره بیاویزم قبای ِ ژنده‌ی ِ خود را؟"
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٧ : توسط : El

 

رفتم دکتر . گف چرا اومدی؟ گفتم چون همیشه و بیش از حد اضطراب دارم. جمله م به نظر خودم کم لطفی به شدت حال بدم  بود. اما خب با توجه به ترسم از دکتر همون موقع هم داشتم از استرس می مردم و انتظار نمی رفت تعریف بهتری از حالم ارائه بدم. چند تا سوال کرد و جواب دادم. حتی به نظرم اومد سوالا و جوابا هم کافی نیستن و نفهمیده که چقدر حالم بده. البته که می دونم دکتره و کارش همینه و لابد سوالاش برای تشخیصش کافی بوده! انی وی در نهایت یه سری قرص داد... قرص ها موجودات خوبی هستن. آدمو به میزان قابل توجهی بی دغدغه و بی احساس می کنن! یه مدلی که هرچیزی میاد تو فکرت بگی خب حالا ولش! بعدن یه کاریش می کنیم! ولی در عین حال عجیب شبیه خوش بینی احمقانه و فیک ِ بعد از پر..یودن! دقیقین همون چند روزی که دیگه بعد از سالها به تجربه می فهمی حالِ خوبت و همه ی وای من چه خوشگلم و چه خوش هیکلم و همه چه مهربونن و دنیا چه خوبه ها سرابِ ساخته ی هورموناس و می دونی هم که چند روز بعدترش بالاخره ساعت 12 میشه و سیندرلا ناچار باید برگرده به قبای ژنده ش و توی اتاق زیر شیروونی تیره و مرطوب دنیا به حمالیش برسه...!!