نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
توت فرنگی های وحشی!
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳۱ : توسط : El

 

بچه ی دوم دوستم به دنیا اومده. رفتم دیدنش. پسره و یه ماهشه. من از اونایی نیستم که دوست داشته باشم بچه ی تازه به دنیا اومده رو بغل کنم! بچه رو میده بغلم که بره یه کاری انجام بده. منم چون تو عمل انجام شده قرار می گیرم با بچه صحبت می کنم. بچه از من خوشش میاد ظاهرن. می خنده و به زبون خودش یه چیزایی میگه. دوستم بهم میگه من مامان خوبی میشم و استعداد مامان شدن دارم و حیفه اگه بچه دار نشم و استعدادم هدر بره! قبلنم چند مورد این نظرو در مورد خودم شنیدم. خودمم با اینکه صلاحیت بچه داشتن رو در خودم نمی بینم به طور غریزی همیشه فک کردم می تونم مامان فان و جالبی بشم! واسه یه پسر البته. با دخترا حال نمی کنم چندان!

و خب این که می تونم مامان جالبی باشم و بچه نمی خوام منو غمگین می کنه. چون نظر شخصیم اینه که بچه دار شدن کار احمقانه ای وقتی دنیا جای خوبی نیست و من حق ندارم محض خودخواهی و لذت ِ خودم کسی رو وارد جایی کنم که می دونم خوب نیست. در ضمن این همه بچه ی بی خونواده تو دنیا هست و من می تونم واسه یکیشون خونواده بسازم و دنیا رو براشون یه ذره کمتر بد کنم . و ناراحت کننده تر اینکه تازگی مدام یه سری مطلب راجع به تاثیر ژن تو شخصیت آدما به چشمم می خوره و از اونجایی که ذاتا ًو مزخرفانه بدبینم هی نگرانم که نکنه یه بچه ای رو بزرگ کنم که ژن جنایت داشته باشه!! خواستم اینجا ثبت کنم که اینم به دغدغه های احمقانه م اضافه شده!:|

 

 

پی.اس.

 

من واقعن به این جمله ایمان دارم! :

 

زندگی تو این دنیا وحشتناکه و وحشتناک تر از اون اینه که کسی رو به وجود بیاریم و فکر کنیم که اون خوشبخت تر از ما میشه!

توت فرنگی های وحشی
اینگمار برگمان