نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
" ﺭﺍﻩ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻟﮕﺎﻩ ﺍﺳﺖ . " ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﯿﻨﺪﯾﺸﯿﻢ ..*
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢ : توسط : El

 

پسره برام اسم میذاره. تو این پنج شش سال من همیشه اسمای تازه ای  داشتم. اسم گلا شیرینی ها پرنده ها... ممکنه به نظر کار لوسی بیاد . اما من ازش لذت می برم. چون می دونم با حوصله واسم اسم انتخاب می کنه. اسما پشتشون داستان دارن... هیچ اسمی بدون هیستوری انتخاب نمیشه. هرکدوم مال یه موقعیت خاصه. گاهی فک می کنم لابد یه روزی اسمای تو فکرش تموم می شن. اما همیشه یه اسم تازه هست که باهاش بهم ابراز محبت شه... بچه پنگوئن ابراز محبت جدیدیه که بهم شده! داستانش از بهترین داستانای دنیاس... خونده که پنگوئن ها تو همه ی زندگیشون فقط یه دوست واسه خودشون انتخاب می کنن و بعضی وقتام با دادن یه تیکه سنگ ازدوستشون خواستگاری می کنن... بر مبنای این داستان پسره نتیجه گرفته که من بچه پنگوئنشم! و خب چرا که نه؟ پسره  دوستمه...  اونقدر دوست که من همه ی فکرای تو سرمو بی ترس از قضاوت و سرزنش براش بگم... حتی اگه این فکر این باشه که من از فلان مرد به فلان دلیل خوشم میاد و هر فکری که اصولن آدم نباید به پارتنرش بگه! واقعن محض و خالص دوستمه. آدما تعریف های مختلفی برای دوست دارن... برای من دوست کسیه که بتونم هرچی تو سرمه بهش بگم... هرچی بیشتر بتونم با کسی اینجوری باشم اون آدم بیشتر دوستمه... و خب پسره خیلی زیاد دوستمه... اونقدری که خوشحال باشم از اینکه بچه پنگوئنشم!

من آدم سختی ام... سختیم از مردد بودن زیادم میاد... برای این همه تردید تنها کاری که میشه کرد اینه که سعی کنم خودمو متعهد نکنم به کسی/چیزی...  از اینکه امکان تغییر نباشه می  ترسم... از گیر کردن می ترسم...  قاعدتاً دنیا برای اینجور زندگی کردن ساخته نشده! دنیا برای آسون گرفتن و خوش بودن سخته شده. من سخت می گیرم و خوش نیستم. پسره می خواد خوش باشم... نمی تونه کاری کنه. برام مهم نیست. مهم اینه که می بینم همه ی سعیشو می کنه خوشحالم کنه. که به هیچ چیزی مجبورم نمی کنه...  حتی ازدواج براش نگه داشتن من نیست... وقتی می بینه مرددم / عصبی ام/گریه می کنم... وقتی بهش می گم اگه بعدن پشیمون شدم چی میشه... یا حتی اگه بت خیانت کنم چی.... اون مدلی که دوس دارم بغلم می کنه همون مدلی که مچاله می شم تو سینه ش.... و میگه هرجا بخوام می تونم برم... که هرجا برم و هرکاری کنم بازم بچه اشم و همیشه و هروقت بخوام هوامو داره.... که میگه اصن مگه نمی گم بهترین دوستمه؟ پس فکر کنم که قراره با بهترین دوستم هم خونه شم... اگه دوس نداشتم مجبور نیستم زوری همه ی عمرمو باهاش بمونم.... و می دونم راست میگه... که هرکاری کنم پشتمه و ازم خسته و متنفر نمیشه...  و به ولله که همین خوب بودن زیادش با من عصبی تر و ترسیده ترم می کنه....:(

 

 

*از نادر ابراهیمی... و اینکه آرزومه یه روزی یاد بگیرم زندگیمو مث این جمله زندگی کنم....