نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
بِش چی بگم ...؟
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳ : توسط : El


من بهش چه بگویم ؟
یعنی برمی آید از من که وقتی با چشم های درشت گرد و لپ های تپلی لطیفش دارد نگاهم می کند ، آن قدر بی رحم باشم که راست بگویم ؟! بگویم بهش که دنیا مثل کتاب قصه هایی که می خوانم برایش نیست ! که بگویم : "گلکم توو دنیا یک عالمه چیز هست که بدمزه ان ... که تو دوستشون نداری ... که تو زخمی میشی ... دردت می گیره ... که زندگی گاهی وختا چیزایی که خیلی دوست داری رو می گیره ازت ... "(البته که آن قدرها بی رحم نیستم که  بهش بگویم بیشتر وقت ها)... بعد لابد طفلکم با تعجب نگاهم می کند ... شاید هم بپرسد: چیا مامانی؟ بعد من بهش نمی گویم که : مردن/نداشتن/باختن/رفتن ... به جایش بهش می گویم : "بعدن که بزرگ تر شدی می گم بهت مامانم ... فقط یادت بمونه پسر ِ مامان نباید از هیچی بترسه ! باید یادش بمونه که چیزای بد همیشه هست ... تو غصه ت می شه ... اما از غصه ت نترس عزیز دل مامان... از هیچی نترس ..."
بعد حتی ترش برایش می گویم که: "مامان قد تو که بود می ترسید . بزرگ ترم که شد باز می ترسید . چون مامانش بهش گفته بود همه چی همیشه قشنگه ...  چون هیشکی نگفته بود بهش چیزای بدمزه چقد زیادن ! بعد که راستشو دید، تعجب کرد، منتظر نبود که، پس ترسید ... تو ولی می دونی حالا ! پس تعجب نمی کنی ... نمی ترسی ..." بعد نوک دماغ گرد کوچولویش را بوس می کنم و می  گویم : "تو مرد ِ مامانی! مرد ِ مامان از هیچی نمی ترسه ... هیچی ِ هیچی ... تازه مواظب مامانشم میشه وختایی که می ترسه !"
بعدن ترش تن نرمش را می چسبانم به سینه ام خوب که بویش کردم ... می گویم: "خب حالا بزن بریم با هم پلی استیشن بازی کنیم ببینم تو برنده میشی یا مامان !"

 

 

عکس از اینجاست . من عاشق این پسرکم هستم . عاشق این عکس هم ... با این مدل نشستنش ... فقط نگاه کنید دست های تپلش را چه طوری روی هم گذاشته ... یعنی بخورمش من ! :*بغل

 

 

پیوستــ ... (من می میرم نوشته های این دختره را خب ... آن قدر که آن هایی را می بیند که من نمی توانم ... که اصلاً کم دیده ام آدمی این همه رازها را ببیند... پنهانی های پشت فکرها / رویاها را  ببیند ... بعد دیده هاش را این همه طور ِ خوبی ساده و محکم و عمیق بنویسد... )

 

من از هیچ چیزی به اندازه پسرم در عالم نمیترسم....یعنی از این که این تلخی ها که من دیده ام را او هم ببیند می ترسم...گمان میکنم این که دلمان آن دست های کوچک را می خواهد این است که یکی را بی دغدغه دوست داشته باشیم...که هرچه در توان داریم را نثارش کنیم بی ترسِ فردا...یک تکه ی سیاه از وجودمان هست که اسمش را گذاشتیم سیاست و محکم در مشتمان گرفتیم...ما بچه می خواهیم که مشتمان را باز کنیم...که بی آن تکه،بی هیچ نا پاکی دوستش داشته باشیم و نترسیم از دوست داشتنش...من اما از هیچ چیز به اندازه این دوست داشتن نمی ترسم...