نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
مهوع ترین موضوع نه فقط وبلاگم... که کل زندگیم!
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸ : توسط : El

 

هی می شینم فک می کنم اگه سرطان بگیرم باید چه برخوردی کنم و چه واکنشی نشون بدم! و این فکر به معنای واقعی ِ کلمه داره منو می کشه... داره نابودم می کنم... خودمو همه ی زندگیمو... من نمیدونم آدمایی که تجربه ی مشابه داشتن مثلن سارا یا گیلدا هم مث من اینقد درگیر این فکر هستن یا نه؟! یعنی می خوام بدونم الان این قضیه عادیه یا من خل و دیوونه و روانی ام! ولی اونقدری عاجزم کرده که دوس دارم بمیرم. یعنی فک می کنم هیچ قرص و مشاور و روانکاو و کوفت و زهرماری نمی تونه نجاتم بده! حس می کنم باید برم مستقیمن خودمو به تیمارستان معرفی کنم و یه دوره ی طولانی اونجا بستری بشم بلکه شفا پیدا کنم که تازه اونم بعید می بینم!! قبلنا که پسره نبود می دونستم اگه تو این شرایط قرار بگیرم خودمو می کشم. این فکر واقعن منو به آرامش رسونده بود. الان ولی می دونم نمی کشم خودمو... وای من از اون پروسه ی مزخرف که امیدواری خوب بشی اما خودتو همه می دونن داری می میری متنفرم.... با ذره ذره ی فکرم و احساسم متنفرم... یعنی این همه عجز داره خفه م می کنه. دلم می خواد هزار ساعت گریه کنم... از هر سو که مشکلاتمو ریشه یابی می کنم می بینم این بزرگترین مشکل زندگیمه... یعنی من و پسره الان بی پولی و استرس و هزار مشکل دیگه که حتی خیلیاشو فک نکنم اینجا هیچ وقت بنویسم تو زندگیمون داریم اما هرجور نگاه می کنم می بینم هیچ کدومشون داره اینجوری نمی کشه منو! این ترس کوفتی که سرطان بگیرم یا پسره بگیره.... هی فک می کنم پسره بمیره چی کار کنم... وای من به واقع قد هزار سال زندگی کردن خسته م و احساس پیر بودن دارم...