نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
.
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢ : توسط : El

 

خب با اینکه از اون دسته آدمایی نیستم که  به روز عروسیشون میگن  بهترین روز زندگیشون! و قرارهم نیست که جشن بگیرم و قراره فقط یه مهمونی باشه که تازه لازم به ذکره کلی با همه دعوا کردم تا خونواده ها جشن nنفری رو بی خیال شدن... دیدم دلم می خواد لباس سفید با دامن پفدار داشته باشم! شک دارم خوشحالم کنه... اما قبل تر ها که آدم نرمالی بودم (به نسبت الانم البته، چون هیچوقت کاملن نرمال نبودم!) خیلی دلم یه لباس عروس سفید ساده و پفی می خواست و الان ارزش داره امتحانش کنم... بلکه هم اندکی حس خوب پیدا کردم! کی می دونه...؟! و اینکه شدیدن دوس دارم این یه ماه زودتر تموم شه... از این همه اعصاب خوردی و خرید و بدو بدو خسته شدم!  من ِ تنبلِ جامعه گریز که اگه بیش از یه هفته هم از خونه بیرون نیام هیچ علاقه ای به بیرون رفتن پیدا نمی کنم الان هرروز بیرونم و تمام وقت هم یه چیزی هست که استرسشو داشته باشم! دوس دارم این شلوغیا زود تموم شه و برگردم به لایف استایل ت...می ِ خودم...!! لایف استایل لم بده فیلم ببین... خودتو با کتاب خوندن خفه کن .... نقاشی کن... شیرینی بپز و گریه کن و غصه بخور و اینا....! البته تصمیم دارم خدا قبول کنه یه چند تا کار مفیدم لابه لای لایف استایلم بچپونم! مثلن زبان خوندن! باشد که رستگار شویم.