نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
I just thought there would be more
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٠ : توسط : El

 

صب اومدم وبلاگ آپ کنم . یه پستی خوندم که ناراحتم کرد و باعث شد از خودم بدم بیاد و فک کنم بی عرضه م و فکر تر کردم حسودم حتی.  بعدش خوندم که بنیامین ظاهرن می خواد دوباره ازدواج کنه! این خبر بی ربط بهم هم حالمو بدتر کرد! دیدم انگار بهتره نوشتن و ول کنم برم سالاد درست کنم! سالادو درست کردم. همه چیو با حوصله و به ظریف ترین حالت خورد کردم که حواس خودمو پرت کنم! تازگی هی دستامو می برم! خیلی بی دلیل! در حدی  که کاملن خرافاتی حس می کنم چشم خوردم! حالا نه که خیلی تحفه م! از اون لحاظ! آخه خیلی مسخره همه ش یه بلایی سرم میاد! در این حد که دیشب یه لیوان افتاد زمین و شکست... بعد من هرچی فک می کنم یادم نمیاد لیوان تو این مسیر که افتاد زمین کجاش به دست من تماس پیدا کرد!!؟؟ یعنی من چند دقیقه اول کلن هنگ بودم که لیوان که خورد شده رو زمینه پس این خونا از کجاس؟! خلاصه دوباره دستمو می برم... دیگه هیچ واکنشی نشون نمی دم! حال ندارم نشون بدم. به کارم ادامه می دم! در نهایت کارم که تموم میشه به سالادم ناخونک می زنم! کاهوش تلخه... بازم واکنشی نشون نمی دم! خیلی خونسرد کل سالاد خالی می کنم تو سطل آشغال! و برای بار نمی دونم چندم یادم به فیلم بوی هود میفته... اون آخرش که پسره هم داره مادرشو تنها میذاره و وسایلشو جمع می کنه که بره یه شهر دیگه... بعد مادره پشت میز آشپزخونه نشسته... درمونده س... انگار فهمیده باشه تازه که  نفهمیده چرا همه ی عمرش و باخته و با گریه میگه:

I just thought there would be more.