نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

باز ساعت خوابم برعکس شده! احساسم و سطح انرژیم مشابه وقتیه که سر صبحه! یعنی الان که از سه و نیم گذشته فکر می کنم می تونم یه روز کامل نخوابم و خسته هم نشم! دارم فکر می کنم کی بیداره که باهاش صحبت کنم! ویو که نت نداره... لست سین ِ سارا و سیس رو هم چک می کنم! هردو خوابن ظاهرن. هیشکی نیست. می رم ظرف بستنی دارک چاکلت 90درصدو که خوردنی مورد علاقه ی جدیدمه میارم با یه قاشق گنده! لم می دم رو کاناپه و هی می خورم و هی بابت اینکه یه ماهه باشگاه نرفتم و هی خوردم خودمو سرزنش می کنم... همزمان گوشیم دستمه و اینستا چک می کنم. تو یه پیج می رسم به این شعر... خداحافظ عزیز معصوم بوسه های هفت سالگی... و برای من همین یه جمله یه دلیل ِ کافیه برای گریستن.... ولی گریه نمی کنم. اصلن گریه م نمیاد. چند روز پیش تر به پسره می گفتم جدیدن دیگه گریه م نمی گیره... گف بزن به تخته! گفتم مگه گفتم خوشحالم؟! غم دارم و دوس دارم گریه کنم ولی گریه م نمیاد! دلم می خواد شروع به گریه ای کنم که ساعت ها و بلکه روزها ادامه پیدا کنه... و وقتی که تموم میشه از هیچ سنگینی ای روی سینه م خبری نباشه... و عجیب اینکه به نسبت همیشه ی زندگیم الان غمدار و ناراضی نیستم... دست کم چندتا چیز هست که فکر کردن بهش خوشم کنه... ولی این هیچی از لزوم اون گریه ی چند روزه کم نمی کنه! چی به جز روزها گریه می تونه این همه سنگینی رو تموم کنه..؟!

 

 

خداحافظ ...!
خداحافظ پردهْ‌نشین محفوظِ گریه‌ها
خداحافظ عزیزِ بوسه‌های معصومِ هفت‌سالگی
خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم
خلاصه‌ی هر چه همین هوای همیشه‌ی عصمت!
خداحافظ ... ای خواهر بی‌دلیل رفتن‌ها
خداحافظ ...!


حالا دیدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدارِ دیگرانی که ما را ندیده‌اند.
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!
قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرارِ ما به سینه‌سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه‌ی ما یکی مانده به آخر دنیاست!
نه، ...
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!


حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشه‌ی عصمت خواهی رساند.
یادت نرود گُلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس!
دیگر سفارشی نیست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که دی ماه به ایوانِ خانه می‌آیند
خداحافظ!

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٦/٢٤ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()