نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
اندوه بزرگی ست.......
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۸ : توسط : El


چند روزه هوس آش رشته با پیاز داغ زیاد کردم، ته چینم می خوام. بالطبع از یک پیرو سرسخت مکتب گش*ادیسم انتظار نمی ره همچین غذاهای پیچیده ای درست کنه! انواع نودل و ماکارونی در سبد خانوار من و پسره نقش اصلی رو ایفا می کنن و اصلن وقتی میشه تو سه الی 15 دقیقه غذا برای خوردن داشت چه کاریه از صب واستم سر گاز! تازه یه نکته ی مهم هم وجود داره در مورد آشپزی که تازه کشفش کردم... اینکه اغلب از هرغذایی که می پزم صرفنظر از خوشمزه  و بدمزه شدنش بدم میاد و دیگه دوس ندارم بخورمش. در نتیجه هر انگیزه ای رو تو این زمینه از دست دادم! بعدش هی فک می کنم اگه مامانم بود می گفتم برام بپزه. و احساس بدبختی شدید می کنم! الان ازم سوال کنن چرا احساس بدبختی می کنی؟ و من جواب بدم به خاطر آش رشته!؟ فکر می کنم چه کمدی تلخی! فکر می کنم هیچوقت کسی آش رشته براش همچین مفهوم نمادین و غم انگیزی داشته؟ و غم انگیزتر اینکه گریه م نمیاد! احساس می کنم کیلوها اشک منتظرن ول بشن! ولی دریغ از یه قطره.


این نوشته در همون پارگراف بالا تموم شده بود. اینها یه پست دیگه‌ن در واقع که ترجیح میدم حالا که نطقم باز شده جهانیان رو محظوظ(؟) کنم! احساس می کنم یه چیزیم میشه! نمی تونم کسیو دوس داشته باشم! اصن از 90درصد آدما خوشم نمیاد. اون وسط یه ده درصد مورد علاقه م واقع میشن(اون هم نه یه شبه!در طولانی مدت)! حالا نه که فک کنم اون 90درصد بد هستن ها! اصلن! اتفاقن خیلی هاشون به نظرم آدم های محترم و خوبی هستن. ولی مساله در دوست داشتنه. من نمی تونم دوست داشته باشم! یعنی سال ها این پروسه برام زمان می بره. سال ها اغراق نیست! واقعن سال ها منظورمه. الان مشکلم مثلن اینه که مامان اینای پسره رو دوست ندارم. خیلی خوبن خیلی بهم محبت می کنن. منم احساس احترام بهشون دارم. اما احساس احترام برای من کیلومترها با دوست داشتن فاصله داره! حتی درمورد خود پسره  یکی دو سال طول کشید تا به جایی برسم که دوستش داشته باشم... بعد چه جوری تو چند ماه و حتی تو چند جلسه مردم می‌تونن به خونواده‌ی همسرشون عاشقانه علاقه مند بشن؟! نمی دونم من خیلی ایده آل گرام یا مردم مشکل دارن!؟
وای چی می شد این آهنگ اندوه بزرگیست زمانی که نباشی رو یه آقای خوش صداتر می خوند! بلکه گریه م می اومد. خب شعرو موسیقیش حیف بود. من صدای آقاهه رو دوست ندارم. ارتباط گرفتنم مختل میشه هی. البته اگه به قول شیوا از این ویروس جدیدا نمی گرفتیم(ویروس گریه نکردن!) کاملن پتانسیل داشتم با همین صدا هم گریه ها کنم. اما الان آقاهه صداش اونجاهایی که داد می زنه نویز میندازه رو اشک ریختنم! وای چقد گریه دارم. خفه خونِ گریه گرفتم. این دکترا پول می گیرن چه غلطی کنن؟! خودشون هیچی قرصاشون مال چیه؟!!! فقط خواب میارن فک کنم! با خفه خون گریه... بقیه ش سر جاش می مونه!!! "هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم" پس چرا گریه م نمیاره؟!! من مامانمو می خوام... دوس دارم به شراره فحش بدم. می دونم اینجا رو نمی خونه اما دوس دارم بهش بگم خیلی آشغال عوضیه که اصلن دلش برام تنگ نمیشه!


متن تا همین پاراگراف بالا نگاشته شده بود که پسره اومد خونه بعد از دیدن قیافه ی اندوهناک من در حال شنیدن آهنگ پیش از هر سلام و علیکی سوال کرد "چی شده؟" من جواب دادم مامانمو می خوام و بعد از این سوال و جواب خیلی حمله ی عصبی‌آنه تا جایی که احساس کردم مغزم داره از دماغ و چشمام می زنه بیرون گریه کردم! در همون اثناء(چه این اثنا جالبه! خوشم اومد) داشتم به سارا فک می کردم که بچه م چه غصه دار و تنهاس و می گفتم کاش می شد پیشش باشم بریم یه جای خیلی بلنددددد بشینم زانوهامونو بغل کنیم و بذاریم این آهنگ پلی شه و بعد هی گریه کنیم..! بلکه یه مراسم "هم‌گریه‌کنی" دختره‌مو یه کم خوب کنه...
 بعدش دیگه برای جلوگیری از بیرون زدن مغزم گریه رو متوقف کردم ناهار خوردیم بعدشم سه ساعت خوابیدم! الانم پا شدم و هی دارم در حین غمناک بودن با خودم مذاکره می کنم پا شم برم یه کیک سیب و دارچین دار بپزم و بعدش بعد هزار سال برم نقاشی کنم!
این بود انشای من درباره ی یه روز ِپاییزی! تازه این انشا کامل نمیشه مگر اینکه ذکر کنم انگیزه ی پررنگ این روزهام اینه که نخورم و نپوشم و ترجمه کنم و خودمو بکوبم به دیوار و الخ که بتونم چند میلیون جمع آوری کنم و اون سگی که دوس دارم بگیرم! دیگه اینجا پست واقعن ظرفیتش تکمیل شده. بعدها یه پستی می نویسم درباره ی اینکه چطور شد که فهمیدم هیچ چیز نجاتم نخواهد داد مگر اینکه مامان یه نی نی هاپو بشم! والسلام...