نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
انسان شهرش را عوض می‌کند، کشورش را عوض می‌کند و کابوس‌ها را نه...
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۳ : توسط : El

 

*از وقتی گیلدا رفته من دیگه مث قبل دوست ندارم برم. و البته که اینجا هم دوس ندارم بمونم. گیلدا گفت شاید چون می بینم اونجا دو برابر باید تلاش کرد برای زندگی دلم نمی خواد برم. بهش فک کردم. دیدم اینم نیست. یعنی اگه قرار بود به تنهایی برم 100% می تونست از دلایل اصلیم باشه. اما خوشبختانه یا متاسفانه پسره تنبلم کرده و همیشه قسمت سخت کارو به عهده می گیره و من به نسبت اون قرار نیست سختی چندانی بکشم و برای اون مقدار از سختی که سهم منه در خودم توانایی می‌بینم. البته در این مورد اینکه سختش مال پسره س، همه‌ش از تنبلی من نیست و یه سری دلایل استراتژیکی داره که در بحث نمی گنجه و مرتبط هم نیست اصلن. فکرتر که کردم دیدم دوست دارم تو یه روستای خلوت زندگی کنم! چه اونجا چه اینجا... در واقع اعصاب هر گونه شلوغی ای رو ندارم. (اینجاهاش دیگه به رفتن گیلدا ربطی نداره و بحث جهان هستی‌ه!:ی)دلیل این همه دوندگی رو نمی فهمم . نه اونجا نه اینجا. نمی فهمم چه هدفی تو زندگی آدما رو مجبور می کنه سرشونو شلوغ کنن. واسه همین حتی از این فکر که پسره هم تو سختی و چالش باشه عصبی میشم. آخه آدما چقد مگه زنده و جوونن؟! ته تمام دویدن ها همیشه به پول بیشتر تو سالهای بعدتر می رسه و اندکی هم ارضای حس خودخواهی و اثبات تفاوتمون با بقیه... من واقعن نمی دونم این چیزیه که می خوام؟! چی و به چه قیمتی؟ تهشم که همه می‌میریم! فک می کنم با فلسفه ی زیستن دچار مشکل شدم! البته که همیشه مشکل داشتم. الان شدیدتر شده. و آها! یه چیز دیگه هم دوس دارم بگم! رفتن گیلدا واقعن برام مصداق بارز این جمله هاس:
 "انسان شهرش را عوض می‌کند، کشورش را عوض می‌کند و کابوس‌ها را نه. فرقی هم نمی‌کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام یک از ایستگاه‌های جهان پیاده شده باشی، این تنها جامه‌دانی‌ست که وقتی باز می‌کنی همیشه لبالب است از همان کابوس."
(در همین جای این پست دچار بغض شدید شدم یه موسیقی پس زمینه کم دارم که بشینم براتون گریه کنم) حالا نه که فک می کردم آدم بره یه مملکت دیگه، خوش و خندون و بی غم میشه! اصلن این متن از باورهای عمیق من بوده همیشه. انگار کن آیه های قرآن برای شما. می خوام بگم همین قدر مومن بودم همیشه به اینکه همه ی خاطره هام و رنج هام و کابوس هام تو چمدونم پیش از من منتظرن! مقصد فک کن بهشت باشه اصلن... وقتی میگم کابوس منظورم اصلن یه مفهوم نمادین نیست! من دارم از خود کابوس حرف می زنم... از با گریه از خواب بیدار شدن دارم می گم... پس در هر حال انتظارم این نبوده که جایی قرار بر خوشحال شدن من/ما ست. ولی فک کنم ته دلم هنوز قد یه نقطه ی روشن امید داشتم به جایی که شاید به هر دلیلی ذره ای کمتر دردم بیاد... و مهم نیست آدم چقدر به یه اتفاق بد واقف باشه... هنوز هم به چشم دیدنش مث شکست خوردن می مونه... شکست از کسی که اون ته ته دلت منتظر نبودی ازش شکست بخوری...


*شاخ غول را شکسته و بعد از سه ماه رفتیم باشگاه! الان 4سالی میشه که اگرچه با وقفه، اما همیشه باشگاه رفتم. این دو سال اخیر که تقریبن میشه گفت دیگه که مرتب می رفتم. من هرگز عاشق ورزش کردن نبوده و نیستم. کاملاً با زور و مذاکره خودمو مجبور می کنم که پا شه بره! ولی نمی دونم چه جوریه! مث مسواک زدن و حموم رفتن شده برام دیگه. یعنی تنبلیم میاد ازش اما در صورت انجام ندادنش عصبی هستم و بعد از انجامش احساس خوبی به خودم دارم! ضمن اینکه ایروبیک و ورزش تو خونه و پیاده روی و تردمیل و الخ اصن بهم احساس ورزش کردن نمیده! یعنی حتمن باید برم باشگاه و برنامه داشته باشم و کلی وزنه و دستگاه دور و برم باشه و فردای هرجلسه صبح که بیدار میشم  قشنگ حس کنم از درد عضلات نمی تونم تکون بخورم که اسمشو ورزش بذارم! دیگه خلاصه از اینکه طلسمو شکوندم بسی شادم.

*داداشم هیچ وقت دوست دختر جدی نداشته... داشتم به پسره می گفتم من نمی دونم چرا از اینایی که سیس باهاشون دوست میشه خوشم نمیاد. بعد پسره گفت مهم نیست با کی دوست بشه، تو به هر حال دوسشون نداری چون حسودیت میشه. هیچی دیگه! خب ناراحت شدم. چون فک می کنم راست میگه. من حسودم. خب من با سیس خیلی خوبم. به نظرم از اکثر خواهر و برادرا صمیمی تریم. شاید خیلی چیزا رو که آدم می تونه به خواهرش بگه من به سیس میگم حتی. یه جورایی بچه مه... البته پسره هم بچه مه! خب بچه هامن. من تقسیم کردن بلد نیستم! من در مورد آدمهام خیلی مسخره‌آنه انحصار طلبم. می دونم واسه پسره خودم تو زندگیش اولم... واسه سیس هم تا به حال من آدم اول زندگیش بودم همیشه... پوفففف اینا چیه الان دارم میگم؟ چه توجیهی وجود داره اصلن؟؟ حسودم دیگه. و بابتش ناراحتم و احساس شرمندگی دارم...:|

 

*منظر دیروز پای آهنگ ادل منشنم کرد. من یه قسمت قابل توجهی از دیروز و امروز رو خودم رو با شنیدنش عذاب دادم! دیگه مطمئن شدم موسیقی منو غمگین می کنه. بیشتر از غمگین. زجر میده در واقع. این در مورد بالای 90درصدشون صادقه. از شنیدنشون عذاب میکشم. تو سرم احساس درد و فشار می کنم. هرچقدر هم یه آهنگ به نظرم قشنگتر باشه بیشتر عذاب می کشم. و با تشکر از منظر(:*) این یکی به غایت قشنگ بود و هنوز نشنیده بودمش... راستش دلم می خواست یه ساز سخت غمگین یاد بگیرم. ویولن و ویولنسل دوس دارم. ویولنسل رو بیشتر. اینجا هم نوشته بودم به نظرم. برام مهم نبود این حرفا که سخته و پشیمون میشی و سنت بالاس و ... من کم میشه که چیزیو واقعن بخوام. اما وقتی یه کاریو واقعن بخوام از پسش برمیام. نکته در اینه که به مرحله ی "واقعن خواستن" برسم. همیشه هم انتخابم به سمت سخت ترها متمایله. انی وی الان یه مدته از یاد گرفتن ساز منصرف شدم. دلیلم هم به غایت ساده س. از اینی که هستم غمگین ترم می کنه. ترجیح میدم خودمو در موقعیت غمگین تر شدن نذارم!
همین الان هم حتی آهنگ در حال پخشه... و من فکر می کنم واقعن آخرین بار یه میلیون سال قبل بوده... لینک رو از وبلاگ منظر ربودم :

dl.pazelmusic.ir/music/Album/Adele/Adele%20-%2025/09.Adele%20-%20Million%20Years%20Ago.mp3

عنوان می تونه اصلن Million Years Ago باشه....

 

*سارا اشتباه می کنه که آدما وقتی ازدواج می کنن که درموردش به قطعیت برسن! من شک دارم که هیچ وقت تو زندگیم به قطعیت برسم:|

 

*تموم امروز ول گشتم و لم دادم و کتاب خوندم و وبلاگ خوندم و شیرینی و چایی خوردم. آخه چرا من جلوی شیرینی هیچ مقاومتی از خودم ندارم:(( در نهایت هم تصمیم گرفتم چن تا از پستای پیش نویس شده ام رو یک جا منتشر کنم! شاید تا اطلاع ثانوی اینجوری اینجا رو اپدیت کنم!