نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Protect me !
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥ : توسط : El

من  احتیاجم بوده همیشه که کسی مراقبم باشد . حمایتم کند . من محتاج یک جای امن بوده ام همیشه .
آن وقت خوب می دانم که این چه بد است . که یک جور ضعیف بودن است ... یک جور حماقت است حتی ... اما دست خودم نیست . نتوانسته ام کاریش کنم تا به حال . من به مراقبت نیاز دارم . من نیاز دارم به اینکه کسی خیلی قوی تر و بزرگ تر از خودم همیشه پشتم باشد ... نه اینکه لزوماً این آدم بزرگم کار "خاص"ی برایم انجام بدهدها . نه . که فقط باشد ... که فکر کنم پیشم که هست می شود همه ی کارهای "خاص" دنیا را انجام بدهم! آن وقت من یک مشکل بزرگ دارم . آقای دوستم با این همه خوب بودن های بیشتر از اندازه اش حتی این احساس را نمی دهد بهم ! و نمی فهمم چرا ! گیجم می کند این . خسته ام  می کند .... کلافه ام .