نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
جاده های مهربونی ، رگای آبی دستات ... *
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦ : توسط : El

 

 

هی گایز ! من فهمیدم آدم همان طوری که وقت برای شناختن آقایش می گذارد، یک وقتی هم باید بگذارد که ببیند مردش "خواب کردن" َش را بلد است اصلن ... ؟! پسره ی آدم "باید" بتواند آدم را "لالا" کند ... یعنی همین طور که حال آدم هیچ خوب نیست ... و غرغرو و خسته ست ... باید یک طور بوس و بغل و پچ پچی بلد باشد که آدم را مست کند ... که اصلن هر کاری کنی نتوانی چشم هات را باز نگه داری ... که یک طور ِ رخوتناک ِ خوبی فقط دلت خواب بخواهد از همــــــه ی دنیا ...

 

 

* من این آهنگه را دوست دارم ...غم ِ خیس ِ خوبی دارد ...

بوی موهات زیر بارون / بوی گندم زار نمناک/ بوی سبزه زار خیس / بوی خیس تن خاک / جاده های مهربونی / رگای آبی دستات...