نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
:|
ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٤ : توسط : El

1-آخه زشت نیس آدم تو این سن با قیافه و هیکل و اخلاق و خلاصه همه چیزش مشکل داشته باشه!؟:|

2-بعضی وقتا(مث الان) خوشحال میشم که آدم اجتماعی و اهل معاشرتی نیستم... که حتی اینجا هم خودمو مجبور نکردم الکی با همه معاشرت کنم و هی تو حاشیه های بیخودی گیر بیفتم... که همه ی سعیمو کردم هر وقت حرفی میزنم و کامنتی میذارم از ته دلم باشه و احساس واقعیم... و اینکه این رفتارو تا حد زیادی تونستم به همه جای زندگیم تعمیم بدم! راضیم از خودم...

3-آخه چرا من هیچی از رنگ کردن مو نمی دونم؟! دوست دارم موهامو رنگ کنم. ریشه ی موهام در اومده و از بس هی تنبلی کردم و بلندتر شده دیگه حسابی رو اعصابمه! از آرایشگاه رفتنم بدم میاد. از محیطش و همه چیش ... همیشه تا جای ممکن سعی کردم آرایشگاه نرم و خودکفا عمل کنم. از این دوستا هم ندارم که کلی اطلاعات تو این زمینه دارن! تا الانم خودم هیچوقت موهامو رنگ نکردم... راستش تا چن وقت پیشم تصمیم نداشتم رنگ کنم. چون رنگ موهامو دوست داشتم و دارم. بعدش ولی خیلی سفید شده الان:| حس می کنم از بس غصه منو خورد پیر شدم:| احساس می کنم گیر افتادم! شت مجبورم برم آرایشگاه:|

4-می خوام 5کیلو دیگه کم کنم. از امروز. نوشتم اینجا که یادم بمونه و سعی کنم زیرش نزنم. بیشتر هم البته برام مهمه که هفته ای 3-4 روز حتمن ورزش کنم و شیرینی خوردنمو کمتر کنم. راستی اینجا دیدم باید یه قسمت از شماره 1 رو نقض کنم! با هیکلم مشکل چندانی ندارم. برعکس حتی می تونم بگم در این مورد به خاطرهمه ی زحمتایی که کشیدم به خودم افتخار می کنم. الان مدت زیادی هستش که عمیقن به این جمله اعتقاد دارم که آدم می تونه فرم بدنش رو خودش بسازه. ولی خب قیافه رو که نمیشه ساخت متاسفانه(البته بدون عمل زیبایی) باید همین جوری قبولش کرد!

5-دوس دارم موهامو کوتاه کنم... کراتینه هم بکنم که نرم و صاف شه... در ادامه یه رنگ خوشرنگم بکنم که نمی دونم چه رنگیه... البته نا گفته نمونه در تمامی سه قسمت ذکر شده دچار تردیدم. ولی دلم میخواد:(

6-دلم می خواد یه کسی بشم که هیچوقت نبودم. یه کاری بکنم تا به حال نکردم. دوس دارم اصن به پسره خیانت کنم. نه واسه یه رابطه ی جدی... واسه رابطه های بیخود... دوس دارم آدمی باشم که به هیچ کسی و هیچ چیزی هیچ تعهدی نداره و از بی تعهدیش هم هیچ ناراحتی یا عذاب وجدانی احساس نمی کنه...

7-فکر می کنم این چند شماره به حد کافی گویا هست که قاطی کردم!:ی وقتی این مدلی می نویسم یا وقتی زیادی به ظاهرم گیر میدم می فهمم می خوام یه چیزی بگم که نمی دونم چیه! در واقع شاید یه تصمیمی بگیرم که نمی دونم چیه! یه چیزی داره اذیتم می کنه... اضطراب دارم در مورد همه چیز...

8-احساس می کنم دیگه چیزی نیست که دوست داشته باشم. و اگر هم باشه صرفاً بهش عادت کردم... نمی دونم دوست داشتن اصلن چی هست؟ واقعن نمی دونم.

9-تازه نگفتم که حس می کنم ریز چشمام تیره و چروک دار شده. وای من چرا اینقدر از پیر شدن می ترسم؟! یحتمل چون فک می کنم عقبم... هم از بقیه هم سن و سالام و و هم از خودم!

10-پیرو شماره ی 6 دلم یک گریت گتسبی می خواد! هرچی فکر کردم دیدم به کمتر از گتسبی بزرگ راضی نیستم...! ترجیحن ظاهرش هم به جنتلمنی و جذابیت دی کاپریو تو فیلمش باشه! و البته خودش بیشتر شبیه کتابش باشه! کتابا همیشه از فیلمها بهترن چون. آره همین... خودشه! یه گتسبی خودش بیاد عاشقم بشه لطفاً!

11- (می تونه به نوعی پیرو شماره ی 10 باشه)اگه بچه داشته باشم یحتمل نمیذارم اصلن کتاب بخونه... کتابها و دنیاهاشون می تونن زندگی آدم رو به گ//// بدن! فک می کنم در حقش ظلم می کنم اگه بخوام بهش کتاب خوندن یاد بدم. تا به حال دقیقن نظرم برعکسش بود... ولی قریب به چند روزه به این نتیجه ی تازه رسیدم! فکر می کنم در طول سال ها کتاب خوندن، آدم به جایی می رسه که مرز بین کتاب ها و واقعیت رو گم می کنه!!

12-شاید باید برم بشینم گریه کنم بلکه بعدش مغزم به کار بیفته! ولی گریه ندارم متاسفانه!