نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٩ : توسط : El

 

با سارا حرف می زدیم در مورد اینکه اگه یکی از این دخترای خوشحال خوشرنگ جای ما بود چه طور زندگی می کرد؟ یعنی می تونست خودشو جمع کنه و نرمال باشه زندگیش؟ یعنی مشکل از خودمونه که بلد نیستیم خیلی چیزا رو درست کنیم؟ راستش فکرامو کردم. نمی تونست. با قطعیت می گم. نمی تونست. من شانس نرمال زندگی کردن رو نداشتم و ندارم. این چیزی نیس که بشه پسش بگیرم. چیزایی که از دست دادم جایگزین نداره... جایی فروخته نمیشه... یه سال و دوسال که نیست... من همه ش هشت سالم بود... مگه بلاهایی که تو 20 سال به سر مغز آدم میاد به این سادگی فیکس میشه؟؟؟ من به تموم خونواده های نرمال حسودی می کنم... به میم و خونوادش... خونواده های شلوغ خندون طبیعی... من حتی به اون مامانه که اون روز تو کلاس نقاشی اومده بود دنبال دخترش حسودی کردم... یه زن کاملن معمولی و ساده و خونه ای بود... از اونهایی که معلوم بود همه ی زندگیشون بچه شونه و بس... و دخترش با ذوق نقاشیشو نشونش داد و من دیدم که زن ذوق کرد... من گریه م گرفت... و دلم خواست جای زن باشم... من می تونم صفحه ها براتون از این بیست سال مرثیه سرایی کنم! بی فایده س ولی... من نرمال زندگی نکردم... من خاص زندگی کردم... خاص نه به معنای خوب... خاص به معنای گه... یه مزخرف واقعی! این یه نقصه... شاید سالها باید بگذره تا بتونم درستش کنم! و سالهای بعد برای خیلی چیزا دیره... حتی اگر الان هم همه چیز درست میشد باز برای خیلی چیزا دیر بود... من خسته م... خسته م و نتونستم خودمو نجات بدم . کسی هم نتونست نجاتم بدم. دوست داشتم بلد بودم نویسنده بشم و اونوخ غمگین ترین داستانهای دنیا رو می نوشتم... یا اینکه دوست دارم بتونم یه روز غمگین ترین دخترهای دنیا رو نقاشی کنم... شاید این تنها کاریه که قرار بوده من تو این دنیا انجامش بدم.... ترسیم آدم های غمگین تو نوشته ها و تابلوها... همین کافیه که یه روزی یه جایی یه آدم غمگین یه کم ته دلش آروم بشه که لابد تنها غمگین دنیا نیست... من هیچ وقت نمی تونم خونواده ی خوشحال نرمال داشته باشم... نمی تونم حتی خیلی چیزا رو اینجا بنویسم... شاید چون حتی اینجا هم خودم نیستم! کجا خودمم؟؟؟ نمی دونم هرگز جایی کاملن خودم بودم؟!!

فکر می کنم دیگه بعد از سال ها از بین دوستای قدیمی ترم چند نفر بیشتر اینجا رو نمی خونن.... و خب وقتی خودم از این همه سال تکرار ِ خودم، خسته م، مردم چه دلیلی داره که خسته نشن!؟ می خوام بگم می دونم اینجام مث خودم و زندگیم یه مزخرف محضه... اونایی که فهمیدن رفتن... اون چند نفری هم که نفهمیدن امیدوارم به زودی بفهمن... باور کنین خودم اگه به جای همین چند نفر بودم این چرندیات غمگینو نمی خوندم... در واقع از سر اعتیاد که می نویسم! وگرنه خودم هم به بیهودگیش پی بردم... هیچ راهی و معجزه ای و اتفاقی نیست که  سالهایی رو که ملخ ها خوردند برگردونه...!  هیچ وقت گفته بودم از ملخ های بزرگ و سیاه چقدر زیاد می ترسم و متنفرم؟

نگفته بودم. اما سوال اینه که دونستن اینکه من از ملخ ها بدم میاد چه تغییری تو زندگی شما ایجاد می کنه؟! با خودتون صادق باشین. هیچی.