نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
دستام مال خودم بودن...
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ : توسط : El

ساعت 4 صبح داشتم نقاشی می کردم! نشسته بودم کف زمین و حس می کردم دارم از کمر درد می میرم... (بله من بعد از سال ها نقاشی کردن سه پایه ندارم و بوم و بساط رو پهن می کنم کف زمین... من خودم مفهوم شروع کردن از زمین خاکی هستم اصلن!) (البته اگه بخوام صادق باشم شاید بعد سال ها هنوز نتونستم تصمیم بگیرم می خوام جدی نقاشی کنم یا نه:)) ) در این بین پیژامه ی گل گلیم هم رنگی شده بود و داشتم حرص می خوردم که پسره این شلوار گل گلیمو دوست داره و گند زدم بش! تا اینجا هرچی گفتم فقط فضاسازی بود... می خواستم وقتی با این جمله طرف می شید: "ساعت 4 صب داشتم نقاشی می کردم" بدونید که نباید یک موقعیت زیبا و رمانتیک رو متصور بشید! و درست در همین لحظه ی غیر رمانتیک من نسبت به نقاشی احساس Passion پیدا کردم!! واقعاً پشن از جمله کلماتیه که معنیش در فارسی اصلن واقعیتش رو نمی رسونه...! بعد خیلی الهام گونه بعد از همه ی سالهایی که برای نقاشی مادی و غیرمادی هزینه کردم احساس کردم لااقل این بخش از زندگیم رو درست رفتم... یعنی یه طور خیلی سوم شخصانه و از بیرون به خودم گفتم تو باید نقاش بشی رفیق! و این لحظه برام واقعن عجیب بود... تموم تلاش هایی که این همه سال بیخود دیده بودمشون یهو به نظرم معنی پیدا کردن! انگار اون همه راه رو رفته بودم که به همین لحظه برسم... به همین لحظه ای که بدونم و آگاه باشم که دارم با دستام چی کار می کنم!
من فراموشکارم... هیچ تضمینی نیست که فردا و پس فردا هم این لحظه یادم بمونه... لابد دو روز دیگه به خودم میگم نقاشی می کنی!؟ خب که چی؟؟؟!!! و "خب که چی؟" یحتمل ویران کننده ترین سوال تاریخه! لذا دلم خواست این لحظه رو ثبت کنم... و جالب می دونین چی بود؟؟؟! درست تو همون لحظه آرزو کردم یه روزی این حسو به نوشتن پیدا کنم... این حس عمیق و لذت دار رو که الان می دونم دارم با دستام چی کار می کنم...