نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
از قشنگ بودن...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢۱ : توسط : El

 

سلبریتی های مختلفی در سطح ایران و جهان رو فالو کردم تو اینستا... آدمایی که محبوبم بودن... یا این طور فکر می کردم که هستن. از بین اونا بسیاری آنفالو شدن... انگار یه حبابی دورشون بود که با دیدن زندگی واقعیشون میشکست... انگار که دیدنشون باعث می شد ببینم با تصوراتم فرق دارن چقدر... در مواردی حتی ازشون بدم هم اومد... چون به نظرم لوس و سطحی بودن مثلن... و الخ... بعد از این بین چندتایی فقط باقی موندن که حتی بیشتر از قبل ازشون خوشم اومده... و تو این لیستم برترینش ترانه علیدوستی‌ه ... خیلی سال قبل چون صورت ساده ای داشت با یه قشنگی ساده مخصوص دوستش داشتم... بعدتر واسه فیلما و نقش هاش... و بعدتر وبلاگش و نوشتنش برام خاصش کرد... و این مورد آخر تاثیرگذارترین مورد بود برام... اثری که نوشتن و کلمه ها در شیفتگی و حتی اغوای من دارن هیچی نداره! و طی یه سال گذشته هم که اینستاگرامش و اون جور ِ خوبی که مامان دخترشه واسم خاص ترش کرده... جز معدود آدم های این دنیاس که صد در صد دوست دارم شبیهشون باشم! همین قدر خوب و قشنگ و متفاوت... آخه چرا دلم نخواد شبیه به آدمی باشم که همه چیزش خاصه... حتی تسلیت گفتنش... هما روستا که مرده بود از بین اون همه پست و نوشته و تسلیت، خراشنده ترین و زیباترینش برای من مال اون بود... آدمی که این جور متفاوت غم رو می نویسه برای من آشنا و خاصه همیشه... اونقدری که بشه دوستش داشت حتی... (گفتم دیگه که متاسفانه چقدر کم آدم ها رو دوست می دارم؟!)

 

پیوستـ

«دیشب از خواب بیدار شدم، "ولادی". پدرم کنار تخت نشسته بود. داشت به من نگاه می‌کرد. انگار من از همین نگاه بود که یه دفعه بیدارشده بودم. به من خندید. اشاره کرد که بلندشم و همراهش بِرم. من بلند شدم و همراهش رفتم. ما از کنار تو و "الکساندرا" گذشتیم. از در بیرون رفتیم. برف نمی‌بارید، "ولادی"، اما زمین پُر از برف بود. من به آسمون نگاه کردم. ماه همه‌جا رو روشن کرده بود. پدرم جلو می‌رفت و من پُشت‌سرش. ما از توی برف راه باز می‌کردیم و می‌رفتیم تا به جنگل صنوبرها رسیدیم. پدرم با دست جایی رو نشونم داد. نگاه کردم. گوزن‌ها اون‌جا بودن، "ولادی". اون همه گوزن زیر نور ماه واساده بودن. من گریه‌ام گرفت، "ولادی". نمی‌دونم چرا. فقط گریه‌ام گرفت و گریه کردم. پدرم من رو بغل کرد. مثل همون وقت‌ها که بغلم می‌کرد. من گرم شدم، "ولادی". توی بغل پدرم خواب رفتم... خوابم می‌آد، "ولادی". می‌خوام به اندازه‌ی یه عمر بخوابم.» (نمایشنامه‌ی آناکارنینا، نوشته محمد چرمشیر به کارگردانی هما روستا)»

هیچوقت از یاد نمی‌برم چشمانت رو، وقتی به اینجای نمایشنامه می‌رسیدیم. هیچوقت از یاد نمی‌برم اشک‌هایی رو که بلااستثنا وقت تخیل کردن جنگل برفی پر از گوزن، خدا می‌دونه به چه یادی از چشمهای روشنت می‌ریخت. از یاد نمی‌برم چقدر دوستت داشتم هما جان. هیچوقت. یادت به خیر، و خداحافظ.