نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
نقطه. سر خط هم نمی رویم. تمام.
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧ : توسط : El


آدم ها درست و حسابی درس می خوانند برای ارشد ... آدم ها اساسا به دانشگاه آزاد فکر نمی کنند .... آدم ها کلاس زبان می روند... امتحان آیلتس دارند... آدم ها قشنگ ویولن می زنند و سازشان همه ی زندگیشان است... آدم ها هم سر کار می روند ، هم درس می خوانند ... آدم ها به کار و درس و بوی فرند و خوش گذرانی و همه چی با هم می رسند ... آدم ها بوی فرندهاشان هم مثل خودشان هستند حتی ... بعد آن وقت هیچ کس هم قرار نیست اینجا بماند ... همه می خواهند بروند از این جا ... همه دارند می روند ... حالا/ یک سال/ دو سال/ چند سال بعد ...
بعد خب همین اصلن کافی است . همین که آدم بداند می خواهد برود ... که یک شهری... زمینی... خاکی... یک جای دیگر منتظر آدم است. یک جایی که اینجا نیست . که آدم می شود تویش بی گذشته تر از اینجا باشد ... که بدانی می شود یک جایی نقطه بگذاری ته این خطی که هزار سال است ته ندارد...! که بروی سر خط...
بعد آن وقت برخلاف همه ی این آدم ها من دارم همچنان زندگی ِ - به قول نمی دانم کدامتان – انگل وار خودم را می کنم... (سارا تو یودی می گفتی انگل وار؟) بعد خسته شده ام . دیشب ساعت ده ونیم تازه از کلاس برگشته بودم. حالت تهوع داشتم بس که سرم درد می کرد. ساعت یک رفتم دراز کشیدم ! برای آدمی مثل من که ساعت پنج به زور می خوابد ... ساعت یک رفتن توی تخت یعنی حال ِ خیلی خیلی بد ... چراغ را خاموش نکرده بودم. تختم جایش یک طوری است که نور چراغ درست توی چشمم است. چشم هام را پشت دستم قایم کرده بودم و به همه ی اینها فکر می کردم . آن قدر عصبانی و خسته بودم که حتی حوصله م نمی آمد بروم چراغ را خاموش کنم ... فکر می کردم بیایم اینجا بنویسم. اما دوست نداشتم اینجا را / ندارم هم ... آن وقت آهنگی که توی ماشین وقت برگشت شنیده بودم هی توی ذهنم تکرار می شد ... هرچه می خواستم نشنومش نمی شد ... از آن وقت هایی بود که یک صدایی هی توی مغز آدم تکرار می شود ... صدا هی می خواند: "بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده... بی خیالی قلبی که این همه تنها مونده..." و من هی فکر می کردم صدا نمی فهمد نمی شود بی خیال شد ... که اصلن هرکس بگوید "بی خیال" هیچی نمی فهمد ! نمی فهمد اینجایی که من هستم چه بد است ... چه جای ِ خسته شدنی ای است ... چه جای ِ بی فردایی است ... که همه فردا دارند... و هرکسی که فردا دارد هیچی از اینجا نمی فهمد ... همین. نقطه. سر خط هم نمی رویم. تمام.