نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
.
ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٤ : توسط : El

دیشب به پسره می گفتم هیچ وقت دوستی نداشتم که اونقدری باهاش راحت باشم که بش بگم فلانی حالم بده پاشو بریم بیرون! و البته در ادامه گفتم اگه ویو نزدیک بود می دونم که باهاش اینجوری هستم ولی خب نیست(میخواین از همین جای پست یه آهنگ غمگین ترکی پلی کنم همه مون گریه کنیم؟!) خلاصه اومده بودم بنویسم دلم یه دوست می خواد که بهش همین الان زنگ بزنم و بگم حالم بده و بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم... قبل پست نوشتن وبلاگاتونو خوندم! دیدم چقدر همه جا حرف دوست بوده... و همه یه جوری تنهان... و چقدر همین الان احتیاج دارم  یه دوست دختری داشته باشم که باهاش خیلی خیلی راحت باشم... یا یه دوست آقا که باهاش راحت و بی تعارف باشم(اصولن آقایون رو واسه حرف زدن ترجیح میدم چون دخترا همه بدون استثنا لوسن در مقایسه با آقایون... خودمم تو همین گروه بی استثنا هستم!) دیگه خسته م  و ترجیح می دم نوشتن رو ادامه ندم! صرفاً خواستم بگم چقدر به یه دوست آقا و یه دوست خانوم در فاصله ی فیس تو فیس نیازمندیم!