نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
حتی از وبلاگم متنفرم.
ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٠ : توسط : El

چرا نمی نویسم؟ چون نمی تونم. نمی تونم چون خوب نیستم. و این در حالیه که همیشه وقتی خوب نبودم می تونسم خیلی طولانی بنویسم و نمی دونم چی عوض شده که الان نمی تونم! و اینکه چرا خوب نیستم؟ سوالیه که جواب روشن و قابل نوشتنی نداره! حتی جواب غیرقابل نوشتن هم نداره! فکر نمی کردم مشکل اینقدر جدی باش. البته که می دونستم جدیه. اما همیشه فکر کرده بودم که یه روزی بالاخره همه چی تموم میشه... فک کنم فک می کنین بهم نمیاد... اما من ته دلم همیشه به هپی اندینگ باور داشتم... الان؟؟ نمی دونم. هیچ اتفاق خاصی نیفتاده... هیچی بهتر نشده یا حتی بدتر نشده... ولی انگار یه چیز تشخیص ندادنی ای عوض شده... و من هیچ حرفی ندارم. دوست ندارم چیزی بگم یا حتی نگاه کنم... دلم می خواد برم بخوابم. بعد که بیدار شدم وسط یه زندگی دیگه باشم/یه آدم دیگه باشم/یه آدم روشن ِ خوشحال... تو یه شهر آفتابی ِ خوشحال/ با یه خونواده و یه عالمه دوست به خوشحالی خودش... و هیچی از آدمی که الان هستن یادم نیاد...