نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
ومی دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی بجز چندقطره خون چیزی بجا نخواهدماند
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۱ : توسط : El


من خداوندگار بلامنازع تظاهر به خوشحالی هستم! من می تونم ساعت ها حرف بزنم، ساعت ها بخندم و حتی بلند بخندم. حتی می تونم ساعت ها برای بقیه موجود فان و جالبی باشم و بخندونمشون؛ ولی در تمام ِ مدت تو سرم صدای فروغ (که نمی دونم چرا صداش بی دلیل همیشه منو یاد مرگ میندازه) بخونه: من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد...
و این توجیه ننوشتن منه. بی شک شما اگر اتفاقی جای ببینیدم، منو نخواهید شناخت. چون من یه متظاهر حرفه ای هستم و بیرون از اینجا کسی نیستم که اینجا هستم و یا توی خونه م هستم و باید گفت اینجا رو هم به نوعی شبیه به خونه م می بینم. چند شب پیش پسره خیلی جدی از من پرسید تو فلان مهمونی واقعن داشتی می خندیدی؟ و بعد اعلام کرد که گیج شده و دیگه نمی تونه تشخیص بده من کجا واقعن دارم می خندم! اینجا تا حد ممکن تظاهر نکردم. همیشه جایی بوده برای نشون دادن بعد غمگین و متاسفانه پررنگ شخصیتم. و راستش دیگه اینجا راحت نیستم. حس می کنم اینجا هم باید تظاهر کنم. نمی دونم این چه نیروییه که منو مجبور می کنه به تظاهر. ترس از قضاوت شدن باشه شاید... یا دوست نداشتن خودم... هرچی هست عصبی و کلافه م کرده...  به هرحال! دارم سعی می کنم نسبت به اینجا و نوشتن یه رویکرد تازه پیدا کنم! طوری که نه مجبور به تظاهر باشم و نه غمگین بنویسم... ولی هرچی بیشتر فکر می کنم کمتر پیدا می کنم!