نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Because it's still just you and me... *
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۸ : توسط : El

 

یه مدته شبا ساعت 7 صبح می خوابم(جمله کاملن درست نوشته شده و منظورم دقیقن 7 صبحه) دیشب حتی هفت و نیم خوابم برد! این موضوع عصبیم می کنه. تا جایی که یادمه همیشه شبا دیر می خوابیدم. حتی وقت بچه بودمو مدرسه می رفتم. اما 7 صبح رو در چندین شب پی در پی تو کارنامه ی کاریم نداشتم! اون تایم 1 تا 7 رو واقعن نمی دونم باید چی کار کنم! انگارهیچ کاری مناسب نیست واسه اون ساعت... نه دوس دارم فیلم ببینم نه با کسی حرف بزنم نه چیزی بخونم... البته که کتاب می خونم و فیلم می بینم معمولن. اما خیلی وقتا هم هیچ کاری نمی کنم و فکر می کنم. و فکر کردن زیادی زجرم می ده و حالمو بدتر میکنه. دیشب واسه اینکه از فکر کردن خسته شده بودم فیلم Room رو دیدم. دوست نداشتم ببینمش چون دلم می خواست اول کتابشو بخونم. اما نصفه شبا نظر آدم با روزها فرق می کنه! بعد فیلم هم نشستم درست و درمون گریه کردم. نه چون فیلمش گریه دار بود! چون برای بار هزارم دیدم چقدر دلم می خواد یه پسر داشته باشم و چقدر ممکنه این داشتن نجاتم بده. دخترا اغلب دوست دارن مامان یه دختر بشن. من ولی راستش اعصاب لوس بودنای مخصوص دخترا رو ندارم و فکر می کنم که واسه یه پسر می تونم مامان باحالی باشم. انی وی بده که متاسفانه و متاسفانه می دونم هیچ وقت بچه ای نخواهم داشت. نمی دونم آدم ها تو چه دنیایی زندگی می کنن که بچه دار میشن؟! اما دلم سوخت برای خودم که تو دنیایی که من سالهاست زندگی کردم و می کنم نمیشه و نباید که بچه ای داشت. فکر کنم تا به حال ننوشتم که از فانتزی هام این بوده که 4تا بچه داشته باشم! دوتا دختر دوتا پسر!!

* از فیلم:

Jack: There are so many things out here. And sometimes it's scary. But that's ok. Because it's still just you and me...