نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
تماماً من .
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳۱ : توسط : El

 

گفت «داره کار مهمی می‌کنه.»
«اون قاتله.»
«ولی به کارش باور داره.»
«خب؟»
«هیچی. اون به یه چیزی باور داره. همین.»
«متجاوزها و کودک‌آزارها هم به یه چیزی باور دارن. هیتلر هم به یه چیزی باور داشت. هربار که هنری هشتم سر یکی از زن‌هاش رو قطع می‌کرد به یه چیزی باور داشت. باور داشتن کاری نداره. همه به یه چیزی باور دارن.»
«تو نداری.»
«نه، من ندارم.»
کلمات پیش از این‌که بفهمم چه می‌گویم از دهانم خارج شدند. وقتی فکر کردم دیدم مطلقاً حقیقت را به زبان آورده‌ام. حتا نمی‌توانستم اسم یک چیز را بیاورم که به آن باور داشته باشم. برای من یک درصد شک، همان تأثیر صد درصد شک را داشت. چه‌طور می‌توانستم به چیزی باور داشته باشم وقتی چیزی که ممکن بود درست باشد احتمال داشت درست نباشد؟

جزء از کل – استیو تولنز – ترجمه‌ی پیمان خاکسار