نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
احتیاج به حجم انبوهی از اعتراف داشتم!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱٦ : توسط : El

*این روزها چه می کنم؟! بی‌وقفه کتاب می‌خونم. طوری که فکر می کنم کتاب خوندنم از حالت نرمال خارج شده! نمی‌دونم دنبال چی میگردم از این همه خوندن... گاهی اونقدر می‌خونم که احساس می کنم از دیدن کلمه‌ها دچار تهوع شدم... ولی بازم بی دلیل ادامه میدم!

*اخیراً دریافتم بدون کمترین اغراقی، از بین تمام آدمایی که تو زندگیم شناختم و خودشون رو بی‌دوست می‌دونن، من بی‌دوست ترینم. نمی خوام منکر نقش تاثیرگذار خودم در آفرینش این تراژدی در زندگیم بشم! در کل نمی خوام از مسیر حرف بزنم. دارم از مقصد میگم. از جایی که هستم.

*یه بار که با سارا حرف میزدیم و دقیقن یادم نیست راجع به چی؛ بهش گفتم می خوام فلان قدر پول جمع کنم و سگ بخرم. این فلان قدر ممکنه برای خیلیا پول خیلی کمی باشه ولی واسه من نیست. مخصوصن تو شرایط فعلی زندگیم با پسره که همه چی یه جور پیچیده و بدی شده پول زیادی هم محسوب میشه. حالا نمی خوام راجع به اینکه چرا شرایطم خوب نیست و چرا اصرار دارم این میزان پول و اینجوری خرج کنم و اینکه حتی برای جمع کردن این مقدار چه کارایی کردم حرف بزنم. فقط می خوام بگم من جز به سیس و پسره هیچ وقت دقیقن نگفتم که تصمیم دارم چقدر پول خرج کنم و تصمیم هم ندارم بگم بعدن. هرکی پرسیده یه عدد حدودی گفتم. ولی به سارا گفتم و بعد از گفتنش یه حس آسایشی پیدا کردم از اینکه یه چیزی که به کسی نگفته بودم چون دوست نداشتم قضاوتم کنن و در ضمن جوری نگام کنن که انگار یه احمقم  رو به زبون آوردم و خیالم راحت بوده که سارا فک نمی کنه احمقم و صد درصد مطمئن بود قضاوتم نمی کنه حتی اگه کارم به نظرش درست نباشه. البته ناگفته نمونه که حتمن سارا فکر می کنه کارم احمقانه س! کما اینکه خودم هم به یقین می دونم کارم احمقانه س:ی! (تعارف که نداریم:ی والا!) اما اینکه آدم دونسته تصمیم بگیره یه کار احمقانه انجام بده با وقتی که شخصن احمق باشه فرق می کنه و همه ی آدما این نکته رو نمی دونن.
کل این پاراگراف ممکنه برای خیلی ها مساله مهمی نباشه اما برای من که هی همه چیزو از همه قایم می کنم خیلی مهمه... خیلی وقت بود یه چیزی که برام خیلی مهم بوده و به خودم قول دادم به کسی نگم رو، برای کسی نگفته بودم. یادم رفته بود بعدش آدم می تونه احساس خوبی داشته باشه... اونقدری که حتی به فکرم انداخت دوباره بگردم بلکه یه روانشناس پیدا کنم که بهم احساس قضاوت نکردن بده(تا به حال بین اونایی که تست کردم هیچ روانشناسی این احساسو بهم نداده)... الانم نمی خوام با شرح وتفصیل از اینکه چه خوبه سارا می فهمه چی میگم و تو حرف زدن معذبم نمی کنه تشکر کنم چون احساسم میگه جمله مناسب پیدا نمی کنم و قضیه رو لوسش می کنم. پس بدون هیچ جمله پیش و پسی؛ فقط محض و زیاد "مرسی سارا".

*به قول منظر آدم یهو دینگ دینگانه یه چیزی رو تو خودش کشف می کنه و بعدش هم به احتمال نزدیک به یقین یه دوره افسرده میشه. یه چیز بدی تازگی تو خودم کشف کردم! می دیدم که یه سری پیج های اینستاگرام هستن که علی رغم اینکه عکسها و مطالبشونو دوست داشتم فالو نمی کنم یا اگه فالو می کردم هی دستم می رفت که حذفشون کنم. نظرم که به این قضیه جلب شد نشستم به تحلیل کردنش و دیدم اِ چه جالب! بهشون حسودی می کنم واسه همین می خوام جلو چشمم نباشن! و هیچی دیگه! دینگ دینگ زدن و افسرده م از اون موقع!


*واقعن بهم ثابت شد اعصابم ناتوان و فرسوده شده! فیلم The Gift رو دیدم ( باز اینجا باید به منظر اشاره بشه و ازش تشکر بشه که فیلم پیشنهاد اون بود) و باید درادامه گفته بشه که تمام مدت فیلم احساسی داشتم که در توصیفش فقط می تونم بگم یکی داشت مغزمو تو مشتش فشار میداد. و این توصیف رو اصلن به صورت مجازی مطرح نکردم! خیلی فیزیکی احساس می کردم یکی دستش تو سرمه و داره مغزمو می فشاره! احتمالن از علائم پیریه! جوونیام فیلمای رو اعصاب تری تماشا می کردم!!

*با پسره حرف می‌زدیم راجع به کسی! پسره می گفت که از طرف خوشش میاد و من می گفتم منم ازش بدم نمیاد ولی در حین گفتن این جمله می دونستم که نمی تونم از عبارت ازش خوشم میاد استفاده کنم و نمی دونستم چرا. بعد پسره در ادامه ی حرفش گفت شخص مذکور آدم باحالیه و اگه امکانش بود دوست داشت با طرف رفاقت کنه و اشاره کرد که البته اون که ما رو حساب نمی کنه! و؟؟؟؟ دوباره متاسفانه دینگ دینگ!!! دیدم واسه این ازش خوشم نمی اومد که در واقع ازش خوشم می اومد و می دونستم که همچین آدمی ، آدمی مثل منو آدم حساب نمی کنه!!! هیچی دیگه. افسردگی این قسمت به افسردگی قسمت چهارم اضافه شده الان! از اینکه در حد معاشرت با آدمایی که ازشون خوشم میاد نیستم عمیقن ناراحتم!


*اونجایی که بزرگ آقا واسه شیرین ویولن خریده... پسره گفت چقدر اینجا شیرین شبیه تو شده. راست گفت.