نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
I need peace and money !!!
ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢ : توسط : El

 

پول ندارم. واقعن ندارم. یعنی واسه هر چیز کوچولویی مجبورم یه عالم حساب و کتاب کنم. پول نداشتن عصبیم می کنه. از حساب و کتاب کردن خسته م. از اینکه فقط در مواقعی که خیلی خیلی به چیزی احتیاج دارم خرید کنم، اونم تازه تا جای ممکن رنگ لباسا و کیف و کفشامو مشکی یا سرمه ای انتخاب کنم که ست کردنش راحت باشه خسته شدم... البته طیف های مختلف آبی رنگهای موردعلاقم هستن و در رأسشون هم سرمه ای... اما خب یه وقتایی هم آدم تنوع دلش می خواد... اونوقت عین خلا حاضر نیستم به اون پولی که واسه سگی که می خوام جمع کردم دست بزنم... بذارین حتی بیشتر از مشکلات روانیم پرده بردارم و بگم دندونمم درد می کنه و حتی حاضر نیستم دندونپزشکی برم! البته کم درد می کنه و هی به خودم میگم ولش کن توهمه!! خیلی دلم می خواست دست کم آدم قانعی بودم و می تونستم خودم رو به کمتر از ایده آل هام راضی کنم(ایده آل خودم منظورمه که شاید واسه بقیه اصلن چیز بیخودی باشه) ولی متاسفانه نمی تونم. عین بچه ها لج می کنم یا فلان چیز یا هیچی! بعد خودمو به گ* میدم تا به اونی که می خوام برسم. آخه چرا با خودم این کارو می کنم؟؟؟؟؟ تازه هی با پسره دعوا می کنم که اگه می دونستم قراره بی پول شیم باهات ازدواج نمی کردم درحالیکه خودم می دونم دارم مثل سگ دروغ می گم و فقط می خوام حرصشو در بیارم چون در واقع از دست خودمه که عصبانیم. یعنی می دونم نسبت به خیلی ها، خیلی هم زندگی خوبی دارم و می دونم هم که عذاب وجدان دارم که هرچیز مسخره ای که می خوام هر کاری بتونه می کنه که داشته باشمش... اگه خودم می خوام به گ* برم خب به خودم مربوطه، ولی اون که مسئول نیست به خاطر من خودشو به گ* بده...!  این رو هم می دونم که باید از ایده آل هام بکاهم. می کاهم؟؟؟ خیر. برعکس هی می برمشون بالاتر! مساله فقط خریدن سگ و لباس و اینها نیست... تو همه چی همین قدر خود آزار و گیر برخورد می کنم.
دیشب اتفاقی رفتم تو پیج اینستاگرام یکی از اقوام دورمون. دختره همسن منه و باباش نقاشه تو تهران و سالهاست گالری دارن و  حتی تحصیلاتشم تو همین زمینه بوده و این کاره س به عبارتی... بعد کاراش به نظرم رو به داغون بود و به شدت هم با خودش حال می کرد. اعتماد به نفسم رفت بالا که من که نه این رشته رو خوندم نه بابای نقاش دارم بهترم ازش و به نظرم اومد نقاشیام بدک نیستنا... صبحش از خواب برخواستم دیدم اِ چه باحال! مغزم شروع کرده هی بهم میگه خب که چی که از اون بهتری؟ این بود آرمان هات؟ یادت رفته یک دهم چیزی که می خوای هم خوب نیستی! و اون قدر گفت و گفت تا دوباره همه ی کارهام به نظرم چیپ و داغون شد! این مثالو زدم که بگم حالم از این ایده آل های کوفتی بهم می خوره. که همیشه من پیششون هیچی نیستم حتی اگه از بقیه بهتر باشم. اصلن از این درجنگ بودن خسته شدم... صلح لازم دارم.