نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
my sons!!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٧ : توسط : El

این همه عشق به این حیوون نمی دونم یهو در من چطور فوران کرده!! ولی الان عاشق همشونم... نمی دونم چطوری اکثرشون به نظرم اینقدر خوشگل شدن یهو! قبلن فقط نژادای کوچیک و فانتزی دوست داشتم... یا بزرگای شیک مث هاسکی و شیبااینو... الان ولی از آرزوهامه یه روز یه روتوایلر داشته باشم! حتماً اگه بگم فکر می کنید لوس و مسخره س، خودم هم فکر می کنم لوس و مسخره س اما خیلی احساساتی گونه دیشب از تماشای عکساش از شدت احساسات و قربون صدقه اشک تو چشمام حلقه زده بود حتی! چطور تا حالا متوجه نشده بودم چقدر صورت احمق غمگین مهربونی داره؟ ترکیب چشمای غم آلوش با اون لبخند گشادشو که می بینم دوست دارم سفت بغلش کنم! مطمئنم بچه ی خودمه اصلن... خیلی برام جالبه اینکه وقتی دوستشون داری و دوستت دارن و البته تربیت میشن، مهم نیست که چقدر قیافه ی خشن و زمختی دارن... تو دلشون یه بچه دو سه ساله س... شغل آینده مو انتخاب کردم! وقتی بزرگ شدم می رم ترینر میشم! سال ها گشتم یه چیز تازه پیدا کنم که عاشقش بشم(بعد از عشق ازلی و ابدیم به کتاب خوندن و غذا خوردن)، فکر کنم گوش شیطون کر اگه بخش تنوع طلبم شخصیتم بذاره درنهایت یه کم عشق پیدا کردم!

 پیوستشم :