نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
.
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢ : توسط : El

 

*مدام تو دلم رخت می شورن! این احساس مزخرف که یکی داره دلمو چنگ می زنه دست از سرم بر نمی داره...

به پسره می گفتم که یحتمل در یکی از زندگانی های پیشینم تو رختشورخونه کار می کردم!!

*

"با تلاش شبانه روزی همه موفق میشن اصل اینه که با ک...گشادی موفق بشی"

چند روز پیش یه جا این جمله رو خوندم... دیدم شگفتا که خودشه!! همیشه دنبال یه جمله بودم که لایف استایل محبوبم رو توضیح بده! این جمله که نمی دونم اصلاً از کیه این کارو به تمامی انجام داده...:ی

*من خیلی فکر کردم. دیدم در اعماق ذهنم دلم نمی خواد آدم خاصی بشم... نمی دونم این خاص رو چه جوری توصیف کنم؟! در واقع نمی خوام کسی باشم که با معیارهای همه ایده آله و بقیه حسرت زندگیشو می خورن. مثلن علی رغم اینکه یه بخش درسخون و باهوش در وجودم دارم که احساس می کنم هدرش دادم،دوست ندارم درس بخونم یا چه می دونم یه شغل پردرآمد داشته باشم... از این دوتا معیار نام بردم چون به نظرم برای مردم پررنگ ترینه.

راستش یه زمانی منم همینا رو می خواستم اما الان فکر می کنم استحقاقشو دارم که از اینجا به بعد فقط خیلی ساده خودم باشم و آروم و خوشحال باشم. دوست دارم راهم راهی باشه که خاص خودمه و به زور خودمو مجبور نکنم راهی رو انتخاب کنم صرفاً چون همه فکر می کنن راه درسته.چه تضمینی هست در پایان روز اونا خوشبخت و راضی باشن؟!