نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢ : توسط : El

گاهی شب ها خواب می بینم که دارم می نویسم. اغلب هم تو خوابم دارم تو وبلاگم می نویسم. وقتی بیدار میشم فکر می کنم جهانی که توش می تونستم زیاد و بی وقفه بنویسم یه جای خیلی دوره و هیچ وقت برنمی گرده... احساسم تقریبن شبیه به وقت هایی که خواب می بینم مامانم نمرده و بعد که بیدار میشم جا می خورم که مرده! واقعیت اینجاست که نوشتن از چیزایی که تو فکرمه همیشه برام یه جور امید به نجات بوده و الان احساسم اینه که لابد از هر نجاتی نا امید شدم که یک صدم قبل هم نوشتنم نمیاد! وبلاگستان هم که کماکان متروکه شده و همه کوچیدن به کانال. حقیقتش سعی کردم منم کانال بسازم اما دیدم صرفنظر از اینکه چیزی واسه گفتن ندارم اونجا همه خیلی با هم خوب و صمیمی ان و خیلی همدیگرو دوست دارن. احساس کردم اونجا اضافه م. خب خودم می دونم آدم بیخودی به نظر می رسم(درواقع به نظر نمی رسم فقط و بی اغراق هستم واقعن) و کسی معمولن خیلی بهم نزدیک نمیشه و منم خیلی وقته تلاش نکردم این وضعیت و تغییر بدم. یعنی فک کنم غیراجتماعی ترین بچه های اینجام از من استعدادشون بیشتر باشه در دوست یابی و دوست نگهداری...  جز سارا و البته ویو دوست دیگه ای ندارم! و خب در نهایت صداقت، این چیزی نیست که بهش افتخار کنم و حتی به نظرم خجالت آوره اما علاقه ای هم به تغییر شرایط ندارم دیگه... انگاری عادت کردم به اینکه همه ی وقتمو با خودم بگذرونم و شاید حتی ازش راضی ام به نوعی! انی وی... آدم کانال نیستم و فعلن ترجیح میدم تلاش مذبوحانه نکنم. اینجام که دیگه سوت و کور و دلگیره و شبیه روستاهایی می مونه که پراز خونه های خالین... از اون خونه ها که گوشه و کنارش یه چیزی مث یه لباس شسته شده روی طناب، جا مونده باشه که دل آدمو تاریک کنه و یاد آدم بیاره که آدمایی یه روز اینجا زندگی داشتن...(حالا چقدم دراماتیکش کردم!) خلاصه... حرفی ندارم... و کار خاصی نمی کنم که بیام و ازش بگم... وقتمو یه کم کتاب می خونم بیشتر فیلم می بینم و بیشتر از همه فکر می کنم و البته با بچه مون سر کله می زنم(بچه م هاپومه!)... و باید بگم با اینکه خیلی دردسر داره و درضمن به نظرم خیلی کم تر از اونی که دوسش دارم دوسم داره(درحالی که یه دلیلی که من همیشه از سگ ها خوشم می اومد این بود که صاحبشونو خیلی دوست دارن!)؛ به طرز عجیب و غیرقابل توقفی دوسش می دارم و گفتن نداره که از این حجم دوست داشتنش دچار استرس شدید میشم و می تونم حتی از شدت کوچیک و شکننده بودنش ساعت ها گریه کنم. گاهی به پسره میگم دوست دارم بخورمش تا از دوست داشتنش نجات پیدا کنم... احساس می کنم از کیوت ترین و لوس ترین و تخس ترین پسربچه های دنیاس! حتی مثلن قبل از خریدنش شنیده بودم همه میگن سگا مخصوصن اگه موهاشون زیاد باشه یه بوی خاصی دارن که خوب نیست! ولی واسه من ( که آدم خیلی بو محوری هستم و به بیشتر بوهای دنیا که حتی بقیه احساس نمی کنن حساسم!) یکی از آرامش بخش ترین کارهام توی روز اینه که  چند بار موهاشو بو کنم! حسی که از بوی موهاش می گیرم شبیه احساسم به بوی علف و جنگله... خب این پست رو نگاشتم که به خودم ثابت کنم کماکان به اینجا و قدمت وبلاگ نویسی وفادارم و اسیر تکنولوژی های پوشالی جدید نمیشم!:ی من تو سنگر منظرم!

پیوست: یه هفته بیشتره که این پست رو نوشتم و دارم فکر می کنم بذارمش یا نه. و درنهایت تصمیم این شد که می بینین!
نیگول یه پستی تو کانالش گذاشته بود و توش گفته بود که من یه برچسبی داشتم اینجا که توش از متن کتابایی که خونده بودم میذاشتم... از کتابام بلکه هم از ستاره هام... اسم اینجا عوض شد. برچسب ها عوض شد.... راستش خیلی وقته دیگه اونجوری کتاب نخوندم... و بابتش دلم گرفت... حتی خیلی وقته کتاب که می خونم کمتر جاهایی که دوست دارمو علامت میذارم یا می نویسم... چون خوندن خط خودمو دوست ندارم و در نتیجه هیچ وقت یادداشت نمی کنم و حوصله تایپ کردنشونم ندارم...
الان دیدم که تو همون سری برچسب ها اولین پست اینه... وبا در نظر گرفتن این نکته که اون کتاب یه کتاب طنز و شاد بود اون موقع عجیب بود برام این پاراگراف... و حالا فکر می کنم چقدر کامله درموردم... همین قدر صلح آمیز و شناور در طنز...

 

جنبه ی منفی این تابستان درک این نکته بود که شاید در لذت هفده ساله بودن، حتی توی پاریس، زیادی مبالغه شده. شاید آن تابستان به نوعی از باقی زندگی ام خبر می داد. شاید به یک هستی در تنهایی واقعی محکوم بودم که تنها لذتش نه در مصاحبت آدمیان که در همراهی نان های کروسان است.

 

عطرسنبل ، عطر کاج / فیروزه جزایری دوما