نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
خونه مون ... !
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩ : توسط : El


قهرم با آقای او ... همه ش دعوا کرده ایم . عصبانیم . زنگ زده که مثلن مشکلاتمان را حل کنیم و آشتی کنیم . بعد نمی دانم چه می شود که سر از سایت ikea در می آوریم. بعد هی همین طوری که حرف های جدی می زنیم ، وسطش ذوق می کنیم که "این لینک و ببین چه قشنگه!" ... بعد دوباره به حرف جدیمان ادامه می دهیم ! بعدتر دیگر حرف جدی یادمان می رود اصلن ... ! خانه مان را می چینیم ! مبل راحتی ... فرش و قفسه ی روی دیوار حتی ... کوسن های رنگی رنگی ...  پرده و کتابخانه و همه چی ... حتی یادمان می ماند که یک سبد خوشگل بگذاریم که مجله ها را تویش بریزیم ... ! آن قدر چیز انتخاب می کنیم که آقای او آخرش می گوید که" نگا ما دو تا چه خُلیما !!! " و خب من مطمئن بودم که ما دیوانه ایم  ... ! که اصلن من عاشق همین طور خل خلی زندگی کردنم ... که  آقای او را دوست دارم چون این طور وقت ها بهم نمی گوید که چه لوس و دیوانه ام که تصمیم به ازدواج نگرفته دارم این طور جدی روی دیزاین خانه مان فکر می کنم ... تازه خودش همه  پایه است کلی  .... :دی

 

پیوستــ ... : عکس خونه مونه ! مدیونید اگه دیزاین خونه هاتون شبیه مال ما باشه ها!ابرو