نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
تو ... بال ِ بسته ی منی.../ من... ترس ِ پرواز ِ توام...
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ : توسط : El

خیلی اتفاقی فهمیدم توی گودرم خیلی زیاد وبلاگ هایی که دارم؛ وبلاگ زن هاست ... زن های سی و چند ساله .... که همه شان هم از اینجا رفته اند ... همه شان خانه شان را جایی ساخته اند که اینجا نیست ... همه شان تنها هستند ... همه شان مردی دارند که معشوقه است فقط ... بی ازدواج. بعد از روزمره هاشان می نویسند ... روزمره هاشان پیرزن خارجی همسایه است ... شهرهای پر از کریسمس است ... رفیقانه هاشان است.... دوچرخه سواری ها... شناها... کتاب ها... فیلم ها ... خانه های دنج... فروشگاه های رنگی و خوشمزه وشلوغ حتی... و و و ...
بعد می دانی؟ دیدم اینکه از تعدادِ محدود ِ آن هایی که توی گودرم دارم؛ زیادش اینطور زن ها هستند؛ دلیلش این است که این زن ها پرفکت های من هستند... قدرت دارند ... زن بودن دارند ... هیچ بندی به پاهاشان نیست ...  
دیدم اصلن این ایده آل ترین تصویری است که از خودم دارم . که توی رویاهام یک شب سیاه ِ برفی بوده همیشه ... حوالی کریسمس... توی یک شهر ِ تاریک ِ شلوغ ِ رنگی... با یک عالمه چراغ های نئون... توی رویام برف دارد تند می بارد... من دارم راه می روم... تند نه... سنگین نه.... شتاب زده نه... که دارم یک طور ِ رها واری راه می روم...
هوا سرد است. من نیستم. من از یک طور خوشبختی ِ سبک ِ نرمی ، گرمم لابد...
یک پالتوی ساده ی مشکی کوتاه پوشیده ام حتماً ... با دامنی که زیاد کوتاه است .... چکمه هام هم زیاد بلندند ... شال و کلاه و دستکشم سپیدند ... رنگ ِ برف .
بعد من توله سگ ِ گردالی ِ (!) خَرَم را بغل گرفته ام ... چسبانده ام َش به سینه ام ... بچه ام سردش می شود خب ! حتی می دانم سگم یک مالتیز ِ خنگ ِ کوچولو است ... داریم برمی گردیم خانه.
توی خانه ام هیچ کس منتظرم نیست. (این جمله هیچ هم دلگیر نیست! خیلی هم سبک و لبخند دار است تازه...)
می دانم برسم که خانه ... در را که باز کنم... گرما می پاشد توی صورتم .... چراغ را که روشن کنم ... خانه دلم را می بَرَد... که ذوق می کنم لابد که وااااااای اینجا جدی جدی خانه ی من است که این همه طور ِ خوب و نرمی قشنگ است.
بعد می دانم لباس هام را عوض می کنم تند ... به جای کافی و این ها ، چای دارم ... با کیک شکلاتی ای که خودم عصر پخته بودمش... با لیوان چای و کیکم ، می رویم لم می دهیم روی کاناپه نرم ِ راحتم ، کنار پنجره... پتویم را که زیاد رنگی رنگی است می کشم روی پاهام... با لپ تاپم که که جای صورتی ِ الان ؛ آن موقع سفید است رنگش ... توی وبلاگم از روزم می نویسم لابد... و بعد می گردم یک عالمه توی وبلاگ هایی که سال هاست می خوانمشان... خسته هم که بشوم توی خانه ام هزارتا فیلم و هزار تا کتاب دارم که کیف کنم باهاشان تا خوابم ببرد...
بعد توی رویایم هیچ مردی نیست ... لابد که عاشق می شوم مدام و بعد هم فارغ... بی گریه و زاری و فحش ِ ناموسی(!) و عزاداری طولانی و اینها از مردهام جدا می شویم...  به گونه ای زیاد متمدنانه... حتی با بعضی هاشان که خیلی رفیق بوده ایم باز رفیق می مانیم... مثل رابطه ی رابین شرباتسکی ِ هاو آی مت یورمادر با تد و بارنی... بعد هم دیگر هیچ... این تصویر بزرگ ترین رویایم است از خودم. آن وقت مطمئنم که به هزار و یک دلیل این رویا همیشه همین طور رویا می ماند...
اما یک جایی در من هست که این طور رها و سبک زندگی کردن، از همه ی همه ی خواستن هاش بزرگ تر و عمیق تر است ..
که من ایمان دارم ساخته شده بودم که این طوری باشد زندگیم... و خب لعنت به همه ی آن هزار و یک دلیل...