نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
One Day
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ : توسط : El

 

آدم می تواند ذوق کند و با دل ِ راحت بگوید خب چه ته ِ قشنگی ... آدم می تواند حسودی کند حتی به این همه خوشبخت بودن ِ بعد ِ چه همه سال ... بعد ولی درست همین جا ... همین جا که دلش راحت شد ... که حسود شد ... از همین جایش می شود گریه کند... همین طوری گوله گوله اشک بریزد یعنی ... بعد فیلم تمام هم که شد می تواند باز یادش بیفتد و باز دوباره از اول گریه کند ... که چه همه دنیا بی پایان ِ خوب شده ... که فیلم ها هم حتی هیچ "قشنگ"ی ندارند توی آخرهاشان ...

بعد خب من حتی نمی توانم برایتان توضیح بدهم که چرا این همه وقت است دارم گریه می کنم ... می دانم بنویسمش  همین که؛ فاجعه خنده دار می شود ! ... ؛ آن قدر که کلمه ندارم برایش ... و آن قدرتر این که شما نمی شناسیدم و هیچ تصوری از تراژدی های توی ذهنم ندارید ... اوهوم . نمی شناسیدم.

 

 

پیوستـ ...  http://www.imdb.com/title/tt1563738/