نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
به خاطر ِ تمام زنانه هاش...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ : توسط : El

 

یک وقتی بود که من آدم ِ گوله گوله (!) اشک ریختن بودم . از یک جایی به بعد ولی دیگر نه... این یک جایی دو سه سال قبل است. البته که هنوز زود و زیاد بغض می کنم... اما از همان یک جایی اشک ریختن شد خاص ِ وقت های خاص... با دلیل های خیلی خاص...
بعد دو شب پیش The Helpمی دیدم. جاهایی بود که بغض کرده بودم. تاکید می کنم فقط بغض. ساعت سه و نیم که شد هنوز یک ساعت از فیلم مانده بود... سرم درد می کرد. فکر کردم بروم بخوابم خب. کاری که همیشه می کنم. هرکجای فیلم هم که باشم حوصله که نکنم می گذارمش برای بعد... فیلم را رها کردم... آمدم وبلاگم یک گشتی زدم... خواستم بروم بخوابم... بعد یکهو دیدم نمی شود. برای اولین بار دیدم بر نمی آید از من که بروم بخوابم با این فیلم ِ نا تمام... عجیب بود که فیلم داستان آن قدرها پر هیجانی نداشت... می شد حتی از همان اولش آخرش را حدس بزنی... می شد حدس بزنی که آخرش تلخ نمی تواند باشد... اما دیدم که نگرانم... دلواپسم... نه جوری که آدم برای آدم های توی فیلم دلش مضطرب می شود. نه... آن طوری که آدم برای عزیزش دلش می لرزد... برای آدم های خیلی نزدیکش... دیدم توی این یک ساعت و نیمی که نشسته ام به تماشا، چه این زن ها واقعی بوده اند... بی نقش... که انگار نقشی نبود اصلن... آن قدر که واقعی بودند بازی ها آدم شک می کرد اصلن بازی ای بوده؟! یک ساعت بعدش را هزار بار گوله گوله اشک ریختم... برای زن های فیلم که رفته بودند زیر پوست ِ تنم... می خواهم بگویم یعنی همین قدر نزدیک...
بعد اصلن این زن ها برایم، زن های توی سال های دور نبودند که هیچ ربطی به الان ِ من ندارند... نه این همه دور. نزدیک نزدیک... همان اندازه ی زیر ِ پوست ِ تنم ... ! من گریه می کردم ... و زن ها دیگر هنرپیشه نبودند ! زن ها خدمتکارهای سیاهپوست نبودند... یا دخترک سفیدی که رویایش نوشتن بود... زن ها مامانم بودند... زن ها شراره بودند برایم... زن ها خودم بودند... من حتی آن لحظه شبیه دخترک تپلی کوچولوی فیلم هم بودم که مامانش فکر می کرد زشت است و گریه می کرد که دایه اش نرود... دایه ای که هی بهش می گفت : You is kind. You is smart. You is important... یعنی می گویم قدر ِ این دخترکه بی پناه و بی بغل...
فیلم را پرستش وار دوست دارم... به خاطر ِ تمام زنانه هاش... آن قدری که حتی شهامت ندارم یک بار دیگر نگاهش کنم... و می دانم هیچ وقت دوباره نخواهم دیدش آن قدر که می میرمش................................

 

http://www.imdb.com/title/tt1454029/