نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
اون قدر می خوامت همه باهات بد شن ...
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٩ : توسط : El

اینطوری که تنم بپیچد توی تنت ... اینطوری که هوا سرد باشد و تو پاهام را بگیری بین پاهای برهنه ات ... اینطوری که سرم را یک جوری بگذارم روی شانه ات که صورتم فرو رفته باشد توی گردنت ... این طوری که بوی تو بیاید همه ش ... و هر دوتامان چشم هامان را بسته باشیم ... و هرچند وقت یک بار بوس لب لبی کوچولو بدهیم به هم ... اینطوری که من حالا نشسته ام اینجا روی فرش پشمالوی نرمم و سردم است و دلم بغل گرم ِ محکمت می خواهد ... اینطوری که شادمهر دارد می خواند : " اسمِ تو بارونه ... عطر تو همراشه .... " و من هی کیفم می آید که این از آن آهنگ هایی ست که تقدیمشان کرده ای به من ...  که توی مسجیت نوشته بودی : "اون قدر می خوامت همه باهات بد شن ... " و من دانسته بودم چه با همه ی دلت گفته ای ... که چه همه شریک نمی خواهی توی داشتنم ...  این طوری که من ضعف می رود دلم برایت و حتی کلمه پیدا نمی کنم که امروزم را بنویسم ... که می دانم کلمه ها خراب می کنند خوشگلی ِ روزم را ... اینطوری ... همین جا ... همین حالا ... دنیا تمام می شود .

 

 7/شهریور/90

 

 

Hug...

 

پیوست :

http://www.4shared.com/get/E_sua72L/ShadMehr_Aghili_-_Halam_Avaz_M.html