نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 


عکس هایی که برای بک گراند لپ تاپم انتخاب می کنم... یا برای موبایلم ... یا حتی تم هایی که برای وبلاگ انتخابشان می کنم...همه اش بر می گردند به حالم... این تصویرها/رنگ ها/... حرف هام باشند انگار... یا که حرف بزنند با من... صدایم می کنند حتی... هر بار که می خواهم انتخاب کنم از اول همه را تماشا می کنم... عکس های فولدر والپیپرم را یکی یکی نگاه می کنم. فولدر پر  ِ عکس است. همه جور عکسی... از کارتون گرفته تا طبیعت و جک و جانورها و هرچه که بشود فکر کرد... نگاهشان می کنم... بی مکث. تند تند می زنم عکس بعدی... خودش که بیاید... صدایم که کند... مکث می کنم ... دقیق می شوم که چه گفت الان که دلم پسندیدش... بعد انتخابش می کنم... می گذارمش که جلوی چشمم باشد... که هی ببینمش... که هی بشنوم صداش را... بس که می فهمیم حال ِ هم را... حالم تا عوض شود عکسه جلوی چشمم می ماند. حتی ممکن است عکسه چند ساعت بماند همه اش... اما آن چند ساعت واقعاً خواسته امش... می خواهم بگویم این طور رابطه ی عمیقی دارم با عکس هام!!!


آن وقت از دیشب این عکس را گذاشته ام برای بک گراند لپ تاپم...! بعد "سیس" امروز آمده بود فوروت نینجا بازی کند... با خنده می پرسید: خب الان مفهوم این چیه؟ چی دارن می گن بهت این غوله و این مارمولکه؟:دی
گفتم: من الان این غول قهوه ایم... نگا چه شبیه همیم ! :دی منم اینجوری الان عصبانیم و حرصمه و می خوام گاز بگیرم...:دی
بعد سیس گفت:خب این مارمولکه کیه الان؟ :دی

بعد من با حوصله توضیح دادم برایش که این مارمولکه "همه" هستند ... از سیس و آقای او گرفته تا مثلن خانوم معلمِ فوتوشاپ ِ احمق ِ خود بزرگ بینم و هر کی که جلوم باشد خلاصه ...!!! :دی
گفتم که بدانید ما این گونه در حال گاز گرفتنیــــــــم  رفقا ... !!!


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()