نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
She was like a puppy. She was like... love me, love me, love me, love me...
ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ : توسط : El


"رابطه" آدم را به گ.ا می دهد. ریلیشن شیپ و فرندشیپ هم ندارد... از یک جایی به بعد/یک جای که آدم ها هی نزدیک و نزدیک ترت بشنود؛ رابطه به گ.ا می دهدت ... نمی گویم به ف.ا.ک می دهد چون توی ف.ا.ک هنوز جای امیدی هست ... من از بین کلمات مترادف، کلمه ام را از روی آوای حروفش انتخاب می کنم... آوای خشن ِ "گ" هر نوع امیدی را اساساً بی معنی می کند... اصلاً انگار که دستش را گرفته باشد روی شکمش و قهقهه دار و پرتمسخر به هر امیدی بخندد... بعد داشتم فکر می کردم من به گ.ا می روم فقط؟ یا همه این طورند؟ اصلن من با همه چه کار دارم! چرا "من" هی دارم اینطوری به گ.ا می روم؟ دلیلش چیست خب؟ بعد دیشب آقای او باز توی مسج آن شکلک هاپوی کارتونی  گردالی را برایم فرستاده که چشم های قشنگی دارد و زبان صورتی کوچولو... شکلک هاپوی خرِ خوشگلی ست که آقای او می گوید شبیه من است... بعد دیشب که باز این شکلک را فرستاده بود من بی هوا یاد ِ جمله ای افتادم که توی فیلم جیا شنیده بودم... از آن جمله هایی ست که بی که بخواهم یادم بماند؛ روزهاست توی ذهنم مانده و وقت و بی وقت صدای توی سرم تکرارش می کند... بعد من همیشه این جمله هه را پس زده ام... دوستش نداشته ام... اصلن دلم می خواست یادم نیایدش دیگر... دلم می خواست صدا خفه می شد... صدای توی مغزم ولی هیچ به دل ِ من راه نمی رود... حتی همیشه لج هم می کند با من... دیشب هم لج کرده بود... امروز هم... هی تکرار می کرد :

She was like a puppy. She was like... love me, love me, love me, love me...

بعد من هی صحنه های التماس های جیا یادم می آمد برای ماندن آدم هاش... آنجا که جیغ می زد به مادرش که تنهاش نگذارد ... آن حالت عصبی ِ آشفته اش... یا آنجاها که به دختری که عاشقش شده بود التماس می کرد به ماندن...
توی تمام این صحنه ها که یادم می آمد خودم را می دیدم. بعد اصلن عین ِ اعتراف به شکست بود تن دادن به پذیرفتن... به پذیرفتن ِ اینکه این جمله را یادم مانده چون یاد ِ خودم انداخته مرا... اصلن من یک سال بود هی با "صدا" کلنجار رفته بودم که هرچقدر هم که تو تکرارش کنی... من به ت/خ/مم نیست. هی گفته بودم به "صدا" من که نمی فهمم تو چرا تکرارش می کنی...! آن قدر بگو تا خسته شوی... تا تمامش کنی...!
صدا تمام نکرده بود. من از انکار ِ فهمیدن خسته شده بودم. اعتراف کرده بودم... بازی تمام شده بود. آدم اعتراف که کند بعدش دیگر انکار بی فایده است... مخصوصن اگر شنونده ی اعتراف ِ آدم ، "صدا" باشد...!
بعد نمی توانید تصور کنید چه حالی دارد که آدم بفهمد دلیل به گ.ا رفتنش این باشد که از دوست داشته نشدن بترسد... آن هم وقتی چه همه زیاد وقتها با خودش درگیر شده باشد که برایش مهم نباشد دوست داشته شدنش توسط آدم ها... یا تایید شدنش حتی... چه زیاد وقت ها که فکر کرده باشد یاد گرفته اهمیت ندادن به احساسی که آدم ها بهش دارند را... آن وقت همچین آدمی چه می بازد یک هو که می بیند/می پذیرد چه وقت ها بوده که تن داده به به گ.ا رفته گی فقط چون  puppyوار می خواسته که دوست داشته شود...! که چه وقت ها مانده/ ایستاده/ نرفته از هول دوست نداشته شدن...
بعد من دیدم پشت این ظاهر بی خیال ِ شُسته رفته که نشان می دهد آدم ها به تخمش هم نیستند... یک دختر کوچولوی عصبی است که دارد جیغ می زند... که ناامید و مستاصل جیغ می زند لاو می ... لاو می ... لا می ... که حتی با مامانش قهر است که مُرد... که آن قدردوستش نداشت که پیشش بماند ...
و
من از این تصویر بیزارم ... من از این تصویرِ حقیر ِ ضعیف متنفرم ... متاسفم ... من برای خودم متاسفم ...
هوم ...

i'm sorry .... i really am...