نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
از سال های ابری تا بوسه های ِ فرانسوی ِ وقت ِ باریدن ِ برف ... !
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ : توسط : El

 

برای اسم ِ اینجا یک عالمه فکر کرده بودم ... در واقع نه که برای پیدا کردنش فکر کرده باشم ... زود پیدا شده بود اما بعدترش من زیاد فکر کرده بودم تا بفهمم اسم بهتری هست؟  همین انتخابم بماند یعنی؟
آن وقت فلسفه ی همچین اسمی فقط این بود که می خواستم اسمی باشد که "حال ِ خوب" داشته باشد تویش ... که همین طوری که آن بالا نشسته و هی با هم چشم در چشم می شویم یاد هیچ حال ِ بدی نیندازتم... اولش قسمت ِ "باریدن برف"ش انتخاب شد... خب من همه ی فانتزی هام مال هوای برفی است... اصلن هوای ِ برفی تنها هوایی ِ است که بهش که فکر می کنم غم َم نمی آید اصلن... گرما عصبانیم می کند... ابر و باران را می پرستم اما زیاد وقت هایی بود که دلگیرم کرده اند... ولی برف نه. هیچ توی تصورم غم نمی آورد... همه اش "خوب" دارد تویش... بعدترش فکر کردم خب چی توی برف حالم را خوب تر می کند...؟! بوس های داغ و یک بغل گرم گنده اولین چیزی بود که آمد توی ذهنم... اصلن من عاشق "دو نفری"های زیر باریدن های برفم... بعد خب این شد که"بوسه های ِ فرانسوی ِ وقت ِ باریدن ِ برف..."همین طوری همین جا ماند ... من ولی هیچ وقت حس نکردم توی خانه ی خودم هستم... پدرسگ فقط یک فانتزی ِ خر ِ خوشگل بود! البته که همه اش مال ِ اسمش نیست... آن درباره ی وبلاگ ِ لعنتی هم آنی نیست که باید باشد...
باید مثل تمام ِ وقت ها می شد :

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن  ِ خود برنخاست که من به زنده گی نشستم...
 
اصلن این جمله هویت من است ... یعنی یک جا بهم بگویند خودت را تعریف کن یا که مثلن بیوگرافی ات را بنویس من برمی دارم بی تردید همین را می نویسم... اینجا که آمدم خواستم دنیا را بهتر ببینم. هیچکس نمی تواند بفهمد چه کار سختی بود بی این جمله رفتن... از این جمله کندن.... چه کلنجار داشت تویش... آدم هویتش را بگذارد برود یک جا... فکر کنید اصلن آدم بدون هویتش بخواهد بنویسد... یک طوری به مهاجرت کردن می ماند توی تصورم... یعنی فکر می کنم یک روزی بخواهم مهاجرت کنم همین احساسم  خواهد بود... البته که در مقیاسی بسیار ژرف تر...  اینجا و اسمش برایم عادت شدند... اما هویت نه . اول ها منتظر بودم یادم برود... فراموش کنم... بعد ولی از انتظار دست شستم... فهمیدم هویتم را نمی شود تغییر دهم حتی اگر کمر بسته باشم به تغییر "همه" جای زندگیم... که نبسته بودم هم. ولی دیگر دلم نخواست جمله ی عزیزم را بنویسمش ... فکر کردم خب لازم نیست حتماً کیفیت حزن انگیز ِ واقعیت ِ زندگی آدم جلوی چشم هاش باشد مدام که...!
حالا ولی نمی دانم با "از سال های ابری..." چه کنم ؟ بگذارم اسم اینجا یک "واقعیت" باشد .... خودم باشد؟ یا یک فانتزی حال ِ خوب دار؟
بگذارم  همانی باشد که من واقعاً هستم... که زندگی ِ دخترکی باشد که آن قدر غمگین است که الان بی شمار بار است گذاشته  این موسیقی و این صدای نوستالژیک لعنتی تکرار شود ... ؟ که اصلاً خودآزارانه هی دارد می گذارد پلی شود تا بیشتر بغض کند... که گریه دارد ولی گریه نمی کند بس که حتی برای گریه کردن هم خسته است ...
که ...
اصلن می دانید ؟ این پست یک عالمه ادامه هم داشت... دارد... نمی نویسمش. بس که برای نوشتن هم خسته ام...