نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 


توی زندگیم همیشه یک زمان ِ "بعد از" داشته ام ... این "بعد از" یک زمان ِ خوب ِ بی مرز است ... بعد توی این "بعد از" همیشه یک عالمه کار خوب هست برای انجام دادن ... یعنی آن قدر خوب که آدم بتواند یک عالمه وقت صبور باشد که این بعد از ِ برسد...
که هی خودش را خر کند که آن وقت که برسد می شود آن همه کارهای خوب بکند... مثلن بعد از امتحانات فلان کتاب را بخواند... بعد از کنکور فلان کلاس را برود... بعد از دانشگاه تا دلش می خواهد نقاشی کند و بنویسد... یا بعد از اینکه فلان کار را کرد، فلان لباس یا فلان کتاب را جایزه بخرد برای خودش ...
البته که من قسمت زیادِ این کارهای بعد ازی را هیچ انجام نمی دادم... اما خب همان تصور بودن ِ همچین زمان ِ دل خواه ِ خوبی به اندازه ی کافی آدم را سر کیف می آورد ...
آن وقت امشب خیلی اتفاقی فهمیدم که از آخرین باری که دلم خوش ِ "بعد از" بود خیلی زیاد گذشته است. دیدم اصلن یادم نیست که از کی از این بعد ازها "ناامید" شدم ... که دیگر از خودم گول نخوردم که یک "بعد"ی هست که دنیا قشنگ تر می شود تویش...
زندگی ِ بی "بعد از" چیز ِ رقت انگیزی است ...



پیوست : دلم می خواد اینجا رو ول کنم برای یه جای بی خواننده... تا دلم می خواد از بدبختیام بگم... بس که نمیشه اینجا! بس که هی فکر می کنم خب که چی ؟ اینارو بگم که چی بشه ؟ مردم چه گناهی کردن من نوحه خونی کنم اینجا...!


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()