نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Taste of Toblerone
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥ : توسط : El


دیشب باز گریه می کردم . از آن اشک ریختن هایی که آدم توی لحظه های ریختنش ایمان می آورد که تا ته دنیا قرار است همین طوری شر شر(!) اشک بریزد . دلم برای مامانم تنگ شده بود. حس می کردم با هر روزی که می گذرد دارم بدبخت تر از اینی می شوم که حالا هستم . بعد همین طور می ترسیدم . از مردن ... رفتن ... حتی از اینکه عاشقِ "اس" نیستم چرا و خسته می شوم یک روز حتمن و از هزار ترس دیگر می ترسیدم ... هی هق هق می کردم و بدبخت تر می شدم! بعد آن وسط هی یاد وبلاگ تازه ام بودم و هی حالم بدتر می شد و فکر می کردم که باید اینجا را هم ول کنم . که بی فایده است . گیرم که همه اش بلند بلند به خودم بگویم که "اینجا ، این روزها New season of my life اسمشان است . که من خوب تر می شوم ... می خندم ... که حقم خندیدن است"... این ها هیچ چیزی را عوض نمی کند . این حزن و استیصال را هیچ چیز تمام نمی کند ...
 صبحش باید ساعت 7 بیدار می شدم که برویم برای کارهای فارغ ااتحصیلی و این ها . اس هم قرار بود بیاید . آن وقت ساعت 4 و نیم شده بود و من هنوز گریه می کردم . حتی توی تختم هم نرفته بودم . کف اتاقم دراز کشیده بودم و خوابم نمی برد و هی گریه می کردم . بعد نمی گذاشتم اس بخوابد ! تنهاتر می شدم خب ! مدام غر میزدم و مسیج می فرستادم برایش . به اس گفته بودم مامانم را می خواهم که قربان صدقه ام برود . بعد اس گفته بود که خب او هم همیشه قربان صدقه ام می رود . و خب راست می گفت ! می دانستم . حواسم هست که تنها کسی است شاید که درست به اندازه ی مامانم خوشگل قربان صدقه ام می رود . که می دانم چه قشنگ می بیند مرا ... چه فدایم می شود مثل مامان ها که برای دختر کوچولوهاشان ...  لج کرده بودم ولی . بعد حتی  بهش گفته بودم که کاش شبیه آقای بی اف قبلی ام بود و بلد بود آرامم کند ... که به باورم بیاورد که دنیا جای بهتری است ...
خلاصه اش لا به لای اشک ریختن هام خوابم برده بود . صبح که وقت آرایش کردن سعی می کردم چشم های پف کرده از گریه ی دیشب را خوشگل کنم فکر کرده بودم آن قدرها غمگین نیستم دیگر .
با اس و دوستم رفته بودیم یونی . با آن همه از این اتاق به آن اتاق رفتن های توی آن هوای گرم خندیده بودیم کلی . اس برایم یک عالم لواشک خریده بود و تابلرون که داشتم می مردم آن قدر که هوسش کرده بودم ! ناهار هم برده بودم آن پیتزا فروشیه که پیتزاهای یونانی اش را خیلی خیلی دوست دارم .
و ....
حالا که یکی دو ساعت قبل پیراهن تازه ام را برایش پوشیده ام که با وب کم ببیند ! که کلی ذوق کرده و قربان صدقه ام رفته ... که می دانم  خوشگلم برایش ... که راستکی و مهربان دوستم دارد ... که من پرنسسِ  کوچولویش هستم ... :) که دارم تابلرونی که برایم خریده را می خورم و از طعمش کیف می کنم و این ها را تایپ می کنم ... که بعدش می خواهم بروم یک قسمت دیگر از سریالم را ببینم که تازه سریالم را هم او برایم خریده ... حالا فکر می کنم دوباره  دنیا جای  خوب و خوشمزه ای هم می تواند باشد ! همان قدری که تابلرون هست ... :)