نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
خواب دیده‌ام... خانه ای خریده‌ام... بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ : توسط : El


حرفم نمی آید . حرف زدن سختم شده ! نوشتن بیشتر... به جایش هی دلم خواندن می خواهد.
موهام را کوتاه کردم. انگار نه انگار که چه ذوق کرده بودم به بلندیش. رفته بودم برای ابرو... بعد گفتم حالا که تا آرایشگاه آمدم یه کم مرتبش کنم مثلن! بعد نمی دانم چه شد یک هو که به خانومه گفتم کوتاهش کند... خانومه هم یک ژورنال داد دستم.. من هم خیلی خجسته و سرخوش یک مدل شلوغ انتخاب کردم برای اولین بار!
من آدم ِ سبک سنگین کردن های بیش از اندازه ام... آن قدر تصمیم هام  را می گذارم وسط و دورش چرخ می خورم که از تمام زاویه ها ببینمش که آخرش سرگیجه می گیرم می گذارمشان کنار کلاً! تصمیم های این طوری بی هوا برای من یعنی حال ِ خراب... یعنی به خودم گفتن ِ "بیا چنگ بزنیم به هرچیزی ببینیم خوب می شویم الا!" یکی از وقت هایی که به خودم می گویم "الا" آن وقت هاست که خیلی جدی و بی امیدم...! حالا قیافه ام را دوست دارم و مدل تازه ی ابروهام را هم... بعد می بینم چه غمگینم باز.
فکر می کنم توی زندگیم هیچ چیزی سر جای خودش نیست... هیچ چیزی آنی نیست که باید می شد. از این بازاریابی کوفتی بگیر که حتی نمی توانم آرزو کنم برای خودم که ارشد قبول بشوم، بس که می دانم دوباره می افتم توی یک درمانده گی حال بهم زن ِ تازه با این وضع که حالم از این رشته بهم می خورد... تا خودم... و آقای او حتی...!

بهش می گویم می خواهم ولش کنم... می گویم خسته ام از همه ی زندگیم... می گوید : "حق داری ..." و من بدتر وحشی می شوم! کدام حق؟ کی گفته که من حق دارم؟ می گویم باید الان بگوید "به تخ....مم " و بگذارد برود بس که اذیتش کرده ام/می کنم. می گویم خسته شدم از این همه خوبی اش! که من اصلن شایسته ی ترک شدنم الان! که دلم می خواهد ولم کند یکی! که اصلن دوست دارم آقای او را بگذارم بروم... که اصلن دیگر نمی فهمم دوستش دارم یا ندارم؟ و هی از مهربانیش در برابر اخلاق گندم عصبانی می شوم...!

دلم مامانم را می خواهد. و بغض می کنم مدام... و "شکیبایی" دارد می خواند: راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام... بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند...!  و من اشک هام سر می خورند بی صدا که خانه ام کجای این دنیاست که منِ بی سامان این همه بی خانه مانده ام؟!
که می خواند : یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ و من بیشتر یکی چنگ می زند سینه ام را ... که می دانم بعدش یک طور ِ آه دارِ بی امیدی می گوید:  نه ری‌را جان! ... و من هی دلم بسوزد و ... و هی زیر لب همراهش بخوانم:
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ ما خوب است ! ... اما تو باور نکن ...

 

 

پیوست : پیوست باید صدای غمگین مردی می بود ... اما پرشین گیگ نداریم !

پیوست تر : دین َم ادا نمی شد ! ...

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://my--immortal.persiangig.com/audio/Nameha-Shakibaee-1.wma