نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
من از اینا دارم !
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ : توسط : El

 

آدم باید یک دوستی داشته باشد که خواهرش نباشد... دختر خاله و دختر عمه واین هام نه... که معشوقش نباشد هم... که اصلن مرد نباشد با اینکه دوست های مرد از دخترها بهترند خیلی وقت ها... بعد حتی نباید خیلی بزرگتر یا کوچک تر از تو باشد... که زیادتر بفهمد یا کم تر... حتی تَرَش اینکه باید بلد بشد به جای نصیحت کردن و اینها وقتی که حماقت می کنی فقط بهت بگوید "دیوانه"! بگوید: "خر"! و این خر و دیوانه را یک طوری بگوید که تو کیف کنی که چه داری دوست داشته می شوی... بعد گفتن ندارد که این دوستت باید خواندن بلد باشد حتماً... چون آدم هایی که خواندن نمی دانند نوشتن هم بلد نمی شوند! به عبارتی باید نوشتن بلد باشد حتماً... آن وقت هر از گاهی بروی برایش بنویسی : "خسته ام..." که بنویسی به بودنش احتیاج داری چه قدر... بعد توضیح هم ندهی... یعنی توضیح توی این طور رفاقت ها مهم نیست اصلن... همین "خسته ام" کفایت می کند... بعدش او برایت بنویسد... نوشته اش یک طوری باشد که هی توی روزهای بعدترش بروی... بخوانی... و هی ذوق کنی... هی توی دلت یک طوری قلقلک بیاید که انگار یک عالمه ماهی قرمز کوچولو دارند شنا می کنند ...
آدم باید دوستی داشته باشد که مهم نباشد اگر سالی یک بار هم نبیندش... یا حتی تلفنی هم حرف نزنید باهم ... چون اصلن توی این طور رفاقت ها این چیزها مهم نیستند که ... همینی که می دانی هست و می شود بنویسی برایش "خسته ام"... همین که ماهی قرمز شنا کند توی دلت ... کفایت می کند.

 


  پیوستــ... َش نوشته ی دوستم جان است :

http://bitter-violet.blogfa.com/post/34

وقتی میگوید بهت احتیاج دارم , تصویر یک زن ِ پریشان حال میاید جلوی چشمم که حوصله اش نیست غذا هم بخورد , خانه اش سرد است , شومینه اش خاموش , موهای خیسش چسبیده به تنش , و اشک ندارد , بغض انقدری گنده شده که جای همه ی اینها را گرفته , تلفن را جواب نمیدهد , کبریت ها نم گرفته , توی یک پوزیشنی از خانه نشسته که دستش به هیچی نمیرسد , و نمیخواهد هم که برسد .
وقتی میگوید بهت احتیاج دارم , باید تلفن را بردارم , باید هی بوق بخورد پشت ِ بوق , باید تهش برسد به سوت ِ ممتد , و بدانم که کسی جواب نمیدهد . باید دوباره بگیرم , باید کسی جواب ندهد . باید چند باره بگیرم , باید چند باره تهش برسد به سوت ِ ممتد ....... , .
باید هوا طوفانی باشد و زمین پر ِ برف و راه طولانی , ... باید نهارم را نصفه نیمه رها کنم روی گاز , کلاه و شالگردن سرم کنم , پالتو و چکمه بپوشم , شکلات و سیگار بگذارم توی جیبم , بی چتر راه بیفتم سمت ِ خانه اش ... باید بخورم زمین , دست هام یخ بزند , دماغم قرمز شود , باید تمام راه هی زیر لب بخوانم This is no time to be alone, alone, yeah, I, wont let you go,  ... باید هر از چند دقیقه ای دست هام را ها کنم , کلاهم را بکشم بالا تا ببینم راه را اشتباه نیامده ام , دنبال یک دود کش ِ بی دود روی سقف خانه ای باشم , ...
باید در را با هل باز کنم , یخی اش را از همان دم در حس کنم , ببینم که درست در کور ترین پوزیشن ِ خانه اش نشسته , شومینه اش خاموش است , رد  ِ باران به پرده ها گرفته , صدای چک چک ِ اب از حمام میاید , فیلم پریشب دیده روی د ی اند پز خورده , موهایش خیس چسبیده به تنش ,  کبریت ها نم گرفته , و نگاهش ... نگاهش ... بی اشک است , بی درد ... بی زخم ... پر بغض ... پر استیصال ...
باید بغلش کنم ... ها کنم دست هاش را ... حوله بپیچم تنش ... چشم هاش را بنشانم روی شانه ام ... بغلش کنم ... باید برایش بخوانم سر اومد زمستون/شکفته بهارون توی کوهستون/... دلش بیداره /تفنگ و گل و گندم داره میاره / توی سینه ش جان جان جان ..... باید کبریت بزنم ... بغلش کنم ... کبریت بزنم ... کبریت بزنم ... کبریت بزنم ...........
 

و پیوستــ ... ترش هم این عکس :

 

ــــــــــــــــــــ

 

کامنت ِ خودم واسه پست(!): من الان پستمو که خوندم خودم شخصاً به خودم حسودیم شد!...