نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
بار ِ آخر کی خندیده بودم...به همین بزرگی؟ خنده ی دونفریِ همین قدری می خواهم:(
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ : توسط : El

 

 

یک رژ لب دارم. یک جور رنگ ملایم ِ خوبی دارد. خیلی استفاده اش نمی کنم چون رنگش به پوستم نمی آید. به جایش عاشق طعم و بویش هستم. طعم ها و بوها را دوست نداشته باشم هیچ طوری کنار نمی آیم با چیزی... رژم به اندازه ی سیب های تُرش ِ واقعی خوشبو است... مهم ترین کاربردش توی زندگی من این است که وقتی رژ ِ خوشرنگی می زنم که بویش را دوست ندارم یک لایه ازش می کشم روی لب هام...

آن وقت یک چهارشنبه هایی هم بودند توی زندگی ام که من ترم آخر بودم... بهار بود... از آن هواهای آفتاب ِ نرم ِ یواش... گفتن ندارد که من عاشق چهارشنبه هام همیشه... حالم پتانسیل خوب بودن دارد توی چهارشنبه ها. بعد توی این چهار شنبه های به خصوص آزمایشگاه داشتم... با استادی که دوستش داشتم... همیشه داشتم. همه ی سال هایى که توی آن دانشگاه کوفتی درس خواندم؛ تنها دوست داشتنی ِ آن سال ها بود. 4ساعت آزمایشگاه که تمام میشد عصر بود... آفتاب نیمه جان و بادی که خنک بود... بعدش می رفتم سرو وضعم را که توی چهار ساعت بهم ریخته بود درست می کردم... رژ سیب ترش م را می کشیدم به لب هام... آقای او بیرون دانشگاه منتظرم بود تمام آن چهارشنبه ها... ذوق داشتم که بود... ذوقم بود که بهار بود... که ترم آخر بودم... که دانشگاه با همه ی سال هایی که خورده بود از زندگیم، تمام میشد می رفت پی کارش... با تمام ِ سال هایی که فاجعه های زندگیم بودند.... بعد یک طوری همیشه  دلگیر هم بودم که آخرین باری بود که استادم را می دیدم... که دیگر هیچ وقت برنمی گشتم... اما ته تهش دوباره بهار بود... لب هام طعمِ سیب ترش می داد... آقای او منتظرم بود... چهارشنبه بود... و یکی دو ماه بعدترش که دانشگاه تمام می شد یک عالمه زندگی آن بیرون منتظرم بود...
امشب دوباره رژ لب را زدم... انتخابش نکردم... تصادفی یک رژ برداشتم... بی هوا و تند.... بابا پایین توی ماشین منتظر بود... و من مثل همیشه دیر کرده بودم... رژ را که زدم... طعم ِ سیب که آمد... یکهو گرمم شد... بهار شد... چهارشنبه شد... بعد توی سینه ام یک خالی ِ بزرگ پیدا شد... هیچی بیرون منتظرم نبود. این زندگی ای نبود که فکر می کردم مال ِ من است... نه این همه سخت که آن چهارشنبه ها این همه دور بیایند به نظرم... نه این همه تهی که هیچ چهارشنبه ای نداشته باشند هفته هام... هیچکس نفهمید هرگز که من چه همه ی زندگیم به جای نوازش شدن.... بوسیده شدن... گزیده شده ام...! *

 

*بگذار کسی نداند که چگونه من به جای
نوازش شدن،
بوسیده شدن،
گزیده شده ام ...

شاملو