نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
√ پنجاه و نه ُم .
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ : توسط : El

 

من از مشاورها و روانشناس ها هیچ خوشم نمی آید. نه که پدرکشتگی داشته باشم باهاشان ها. نه. فقط کلافه ام می کنند. یعنی هیچ نشده که بتوانم فکر کنم مشاوری دارد کار مفیدی توی زندگیم انجام می دهد! آن اول ها فکر می کردم از خودِ شخص ِ مشاور خوشم نمی آید. یک اخلاق بدی دارم. احساسی که اولین تصویری که از آدم ها می بینم در من به وجود می آورد برایم تاثیرگذارترین بخش رابطه است. اگر اولش قیافه و رفتار کسی بهم نچسبد هرچقدر هم که تلاش کنم نمی توانم جای خالی آن تاثیر اولیه را با چیزهای دیگر پر کنم. آن وقت یک خانوم مشاوری بود که از قضا از خودش خوشم می آمد. صورت معصوم ِ خوبی داشت... و صدای آرامِ قشنگی... آن وقت بود که فهمیدم اساساً مشاوره بی فایده است!
خب آخرهیچ درک نمی کنم که مثلن وقتی مشاوری بر می گردد بهم می گوید آدم نیمه ی خالی لیوان هستی... که می گوید باید مثبت ببینی ... دقیقن چه فکری می کند درموردم؟! یعنی فکر می کند من خودم به این عقلم نرسیده واقعن؟؟؟؟!! یا مثلن می گوید یک هدفی انتخاب کن که دوستش داشته باشی ... واقعن فکر نمی کند من هم بلدم این حرف ها را!؟ تازه روی دور حرف زدن و آنالایز کردن که بیفتم بهترش را هم بلدم... حتی چند باری هم بهم گفته اند که خیلی می آید بهم که مشاور بشوم! آن وقت من به جای این حرف های خوب خوب یک چیزی می خواهم که نجاتم دهد... که پیش هیچ مشاوری پیدا نمی شود... من راه حل می خواهم! راه حل را همه می گویند که خودم باید پیدا کنم. پیدا نمی کنم. یعنی زندگیم آن قدر گره دارد که هرکجا را که می خواهم درست کنم هزار جا را باید خراب کنم! بعد تازگی یک طوری شده که به حرف های "خوب خوب" آلرژی پیدا کرده ام! یعنی حتی می شنوم یکی دارد به کسی مثل خودم می گوید باید هدف داشته باشی و تلاش کنی و زندگی قشنگ است و فلان... دوس دارم خودم را بندازم وسط بگویم واقعن نمی بینید این طفلکی دارد جان می کند که زندگی کند؟! که حرف خوب خوبتان را خودش بهتر بلد است! بعد هی به خودم می گویم که "به تو مربوط نیست که دخالت کنی"!  خلاصه خود ِ مشکل ِ راه حل پیدا کردن کم بود... این آلرژیه هم جدیداً اضافه شده:|