نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
:|
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ : توسط : El

 

 

زلزله آمده بود در ولایتمان. نه که بیاید. رد شده بود فقط. من نفهمیده بودم. بعدش هم که فهمیده بودم با سیس کلی خندیده بودیم که چه فان که ممکن است تا صبح بمیریم! یعنی یک ساعت داشتیم همین طور از زوایای مختلف موضوع را بررسی می کردیم می خندیدیم! بعدش من همین طوری بیخودی از خودم پرسیده بودم اگر جدی قرار بود الان بمیرم چی بود/هست که برای از دست داشتنش غصه بخورم... جواب را می دانستم خودم. می دانستم که هیچ چیزی نیست... اما بود. یادم آمد برای آن 15تا کتابم که نرسیده هنوزغصه م می گیرد و ایضاً برای دوتا ساعتی که اینترنتی خریده ایم... یعنی درواقع پولش را فرستاده ایم که داییِ آقای او از خارجه برایمان بفرستدش.... بعد من دوماه منتظر ساعت هام بودم و بسیار حال ِ اندوهناکی پیدا می کردم چنانچه ساعت هام را ندیده می مردم!
آن وقت من از این جواب به مقدار غیر قابل اندازه گیری ای خوشحال شدم... خب بعد از هزار و چند صد سالی که برایم فرقی نداشت فردا بشود، اینکه دوتا دلیل ِ موقت برای دوست داشتن زندگی پیدا کرده بودم خب خوشحالی هم داشت!
البته که لابد خیلی ها فکر می کنند 15تا کتاب و 2تا ساعت دلایل رقت انگیزی برای ادامه ی زندگی هستند. ازقضا من هم جز همین خیلی ها هستم. اما توی این روزهای بن بست طور، تنها چیزهایی بودند که میشد برایشان خوشحال بود... بعد طوری شده بود که دو روز هی بهش فکر می کردم و هی ذوقم می آمد...  تازه کتاب هام که امروز رسیدند، من دوباره کلی ذوق ترم آمد... آن وقت از ترس اینکه مبادا ذوقم تمام شود زیاد نگاهشان نکردم! به جز دوتا؛ بردمشان قایم کردم ته کمد کتاب هام...! که کم کم ذوق کنم که دیرتر ذوقم برسد به تهش! فردا هم می رویم با آقای او بیرون که ساعت هام را بگیرم و تصمیم داشتم درمورد آن ها هم استراتژی مشابه ای پیشه کنم که این یک ذره ذوقم بعد از دقیقاً هزار و چندصد سال تمام نشود...! چرا گفتم دقیقاً؟ هزار و چند صد که یک مقدار تقریبی است اصلن! خلاصه این برنامه ریزی  امروزم بود برای اینکه تا جایی که می توانم این هدفمند(!) زندگی کردنم را کش بدهم! اما... (آخ که من از این اماهای بی موقع بیزارم) اما با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که فردا که آقای او را ببینم بعد معلوم نیس تا چند هفته بعد دوباره بشود ببینمش... و این وضعیت تا نمی دانم چندماه ادامه دارد! دلایل این نتیجه گیری را حوصله نمی کنم بنویسم... فقط بدانید که هیچ طور راه دررویی نیست! خب این یعنی فاجعه! اصلن من نمی فهمم کدام بخش مغزم است که تایمری چیزی دارد ... همین که یک هفته که از قرارمان بگذرد شروع می کند به جارو جنجال... یعنی مدام دعوا گرفتنم می آید... خیلی سعی می کنم اینطوری نباشدها! اما هست... یعنی هیچ جوری نشده درست کنم این ویژگی را توی این دوسال! بعد یک طوری هم هست که آقای او را مقصر این وضعیت می دانم. که البته خیلی هم هست. آن وقت دوست دارم بکشمش! نه همین طوری کشتن معمولی ها! یک طوری با خون و خونریزی...:| یک ذره هم دلم نمی سوزد حتی! آن وقت هرچه از این یک هفته بیشتر بگذرد(منظورم روز نیست ها! مقیاس اندازه گیریم ساعت است!) من توی دعواها و بداخلاقی هام آن قدر کلافه می شوم که بیشتر به این نتیجه می رسم که خسته شدم و باید ولش کنم بروم اصلن...! این وضعیت ساعت به ساعت بدتر می شود تا ببینمش... ببینمش که در عرض چند ثانیه همه چیز به حالت اول برمی گردد... یعنی همان چند ثانیه که یک طور ِ مهربانی نگاهم می کند که می فهمم چه می میرد برایم برای خر شدنم کفایت می کند... انگار نه انگار که من یک عالمه ساعت صحنه ی قتل را توی ذهنم طرح ریزی می کرده ام!
خلاصه فهمیدم 15تا کتاب و 2تا ساعت خوشگل هم برنمی آید ازشان که فضای این اعصاب خوردی های آتی را تلطیف کنند! لذا من دقیقن همین حالا پتانسیل کشتن این پسره را پیدا کرده ام که ذوق کردنی که بعد از هزار و چند صد سال انتظار پیدا کردم را خراب کرد. یعنی آدم هم این همه دق مرگ کن!؟ :| آدم هم این همه به اعصاب گندزن...؟! اصلن تا من کاملن روانی نشوم این بشر راحت نمی شود! به خدا!:|

پست مال دیشب بود! عق به این پرشین! :|