نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
√ 18 ِ بهمن ِ 90
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ : توسط : El


آقای او بردتم بیرون. ساعت هام را داد. کلی لوسم کرد. یک عالمه هم خنده ام آورد. بعد رفتیم یک جای جدید غذا خوردیم... تازه گفته بودم بهش دلم تیله می خواهد... برایم تیله های خوشگل هم خریده بود... بعد برایم قاقا لی لی (!) ِ خوشمزه خرید و برگشتیم خانه... و از الان تا یک هفته ی دیگر آقای او خوشبوترین و خوشمزه ترین آقاهه ی دنیاس! بعدش می آیم همین جا دور هم یک نقشه ی قتل طرح ریزی کنیم! حواستان باشد رفقا که یک هفته از دو ساعت پیش شروع شده...!