نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
همه ی نوشته ی آبی عنوان این پست است !
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ : توسط : El

 

 در یک روز سرد ابری زمستان 1975 در دوازده سالگی شخصیتم شکل گرفت. دقیقا آن لحظه یادم مانده؛ پشت چینه ی مخروبه ای دولا شده بودم و کوچه ی کنار نهر یخزده را دید می زدم. سالها از این ماجرا می گذرد، اما زندگی به من آموخته است آنچه درباره ی از یاد بردن گذشته ها می گویند درست نیست. چون گذشته با سماجت راه خود را باز می کند. حالا که به گذشته برمی گردم، می بینم تمام این بیست و شش سال به همان کوچه ی متروک سرک کشیده ام.

بادبادک باز/خالد حسینی/ ترجمه ی مهدی غبرائی

 

کی فکرش را می کرد؟ هوم؟ من برگشته بودم!
شب ِ قبلش نخوابیده بودم. "نخوابیده بودم" یک جمله ی اغراق آمیز نیست که مثلن نشان دهنده ی کم خوابیدن باشد! واقعن نخوابیده بودم. یعنی تا یک جایی خواسته بودم بخوابم. خوابم که نبرده بود نشسته بودم به کتاب خواندن. بعدش هم با حوصله آرایش کرده بودم که بروم کنکور بدهم! کنکوری که اصلن هیچی نخوانده بودم برایش... "هیچی" هم اغراق آمیز نیست و دقیقن به معنای "هیچ" است... حوزه ی مری و آقای او یک دانشگاه دیگر بود... من؟ حوزه ام دانشگاه خودم بود! احمقانه بود. برگشته بودم. به جایی که رهاش کرده بودم به خیالم که صد سال بعد هم برنگردم بهش... حالا ولی همان جا بودم. احمقانه ترش این بود که گریه ام گرفته بود... واقعی و زیاد... من آدم نشانه درست کردنم! قصه می سازم از اتفاقی ها... و حالا اتفاق رسانده بودم به آنجا که ببینم راه فراری نیست... که وقت هایی/ لحظه ای/ سال هایی هست توی زندگی آدم که مهم نیست چند سال قبل ترش زندگی کرده ای... یا چند سال بعدترش توی راهت هست؟ که اصلن فقط همان سال هاست که همه ی زندگیت را می سازد/خراب می کند. که سال های قبلی که هیچ... سال های بعدی هم وجود نخواهد داشت. همه اش وقوع مکرر همان سال هایی ست که نمی شود ازشان فرار کنی...
من برگشته بودم. برگشته بودم که ادامه ی اشتباهم باشم... برگشته بودم که ادامه ی آن سال های پرعجزِ حزین باشم.... هیچ نجات دهنده ای نبود... من فرار کرده بودم. بی فایده. و حالا آمده بودم که تکرار ِ خودم را از سر بگیرم... آن سال ها همه ی زندگیم بود! زندگیم بی بعد و بی قبل جا شده توی آن سال ها و همه ی اتفاق های همزمانش... و من یک تکرار ابدی بودم! من آن جا را می شناختم... بهار که می رفتم درخت های پشت سرم سبز بودند. حالا برگشته بودم به شاخه های لخت ِ پیش رویم... به نیمکت هایی که می شناختم... که سرد بودند و خالی... به آلاچیقی که دوباره ساخته بودندش... به دخترک های با مانتوهای سفید سرگردان توی حیاط سرد بین آزمایشگاه ها... که با مریم خندیده بودیم یک بار که نفرین شده اند انگار که هی بروند و بیایند تمام ِ روز... کی فکرش را می کرد؟ ما هم نفرین شده بودیم! آنجا مال ِ من بود... من می شناختمش و نمی شناختمش... آنجا بودم و نبودم... آنجا بند شده بودم اما دیگر نمی شد که باشم... که دانشگاهی که مال من بود حالا همان قدری مال ِ من نبود که مال ِ آن دخترک های خوشبخت غریبه که آمده بودند برای امتحان... عجیب و شکنجه دار بود. انگار مرده بودم و روح وار نشسته بودم به تماشای زندگی ای که "من" نداشت دیگر... کی فکرش را می کرد؟
بعدتر که آقای او با مری آمده بود دنبالم چسبانده بودم خودم را به بازویش... به چنگ زدن... بس که انگار توی همه ی دنیا تنها همان او بود که می شناختمش... بس که همه چیز ِ دنیام سرد بود و من گرما دلم می خواست... که چسبیدن به بازوش گرم ترین کار دنیا بود توی آن لحظه ها... که احساس می کردم اگر نیاید برای بردنم همان جا یخ می زنم... تمام می شوم...  که فقط خودم می دانم چه تنها بودم تمام ِ آن ساعت ها و چه سرد بود دنیا... سرد . سرد ِ سرد .

 

 چهارشنبه/ بیست و شش ُم  ِ بهمن ِ هزار و سیصد و نود .