نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
در که نه... ولی هـــ زآآآرتا پنجره می سازم...!
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧ : توسط : El

 

من آدم دیوارسازی هستم! آجر روی آجر دیوارها را بلندتر می کنم... ضخیم ترهم... آدم ها همه آن طرف دیوارهایند! به تناسب رابطه هام ضخامت و طول دیوارها فرق می کند... توی خانه ام که باشم فرق دارد با بین دوست هام.... یا با اینجا حتی...
دیوارها ولی هیچ کجا خراب نمی شوند. همیشه هستند. خیلی که کسی نزدیکم بشود شاید پنجره ای اضافه کنم به دیوارهام ... که بازش کنم گاهی... دوستی نشسته باشد پشت پنجره ام! گپی بزنیم با هم... اشکی بریزیم... یا بخندیم بلند... ولی در نمی سازم برای دیوارهام! اینجا از اولش دیوار داشت... نه حالا... نه دیروز... روزها قبل هم نه... از همان 5سال قبل که دلم خواست این اطراف بنویسم دیوار کشیدم دورش/دور ِ خودم! بعدها هی پنجره ساختم ...  بارها سعی کردم دیوارها را خراب کنم! نشد. هربار فکر کردم بروم یک جای دیگر بنویسم بی دیوار... بعد می دیدم هیچ فرقی نمی کند! مساله این وبلاگ و آن وبلاگ نیست! ضخامت دیوار من توی این طور دنیا همین است... همین قدر بلند و همین قدر پنجره دار... صد تا وبلاگ دیگر هم که بسازم چیزی بیشتر از این نمی نویسم! از اولش قرار بود با خودم که اینجا خودم باشم... هستم هم. شاید همین است که تند و تند پنجره می سازم به تن دیوارهام... که دوست دارم دوست های اینجا را ... طوری که مثلن چند روز ازشان بی خبر بمانم دلم تنگ شود... بعد برای خیلی از دوست هام که ماها ندیده ام هم اینقدر دلم تنگ نمی شود! خواستم بگویم که من خانه ی سفید ِ پرنور ِ پرپنجره ام را دوست دارم... اینجا را بیشتر از همه ی جاهایی که نوشته ام! بس که اینجا دخترک های دیوانه ی رنگی پنگی دارد که می فهمند حرف ِ آدم  را... که من هرجای دیگر هم که بروم بنویسم، دلم همه اش پیش این دختره هاس...

پیوست : اینجا  هم می نویسم ...