نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
دوست داشتن هم نمی تواند نجات دهنده باشد حتی.
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ : توسط : El


نامرتب و هول هولکی بود سر و وضعم! اگر می دانستم قرار است بعد از این همه سال ببینمش لابد طور ِ دیگری می بودم! از خانه که بیرون می آمدم هوا یک طور ِ پا در هوایی بود ! آفتاب ِ گرم داشت و باد ِ سرد. من از گرما بیزارم. مانتوی نازک پوشیده بودم. بعدترش فکر کرده بودم شاید هوا سرد شد وقت ِ برگشتن... ژاکت سرخابی ِ را که دم دستم بود برداشته بودم و از خانه زده بودم بیرون! می دانستم ژاکته به این مانتوهه نمی آید اصلن! اما فکر می کردم با این آفتاب داغ لزومی نخواهد داشت بپوشمش. لازم شده بود! خب این از دلیل نامناسب بودن لباسم! آرایشم ولی از خانه که می آمدم بیرون مرتب و به اندازه بود... آرایشگاه نوبت داشتم. می خواستم جلوی موهام را صاف کنم. پشتش را همین طور فرفری و شلوغ دوس دارم! طی عملیات مو صاف کردن و دوباری که خانومه موهام را شسته بود... صورتم خیس شده بود و آرایشم قاطی پاتی شده بود حسابی! چشم هام وحشتناک شده بودند!!  برای من خط چشم کشیدن از مراسم آیینی است...! یک عالمه تمرکز و سکوت و وقت می طلبد!! خب آنجا نمی شد مراسمم را اجرا کنم که! یک خط الکی ِ نامرتب کشیده بود! هوا وحشتناک سرد بود! مجبور شده بودم ژاکته را بپیچم به خودم از سرما... یک عالمه راه را با الهام پیاده گشته بودیم پی عکاسی ای که خانوم بپسنددش و برود با نامزدش عکس دو نفری بگیرند! من سرم درد گرفته بود از بوی مواد ِ صاف کننده و از سرمای بیرون... خسته شدم بودم بس که نشسته بودم معطل توی آتلیه ها که نمونه کار ببینیم و این دختره هی ایراد بگیرد ازشان! خیابان هم که از آن شلوغ های دلگیر ِ دم ِ عید بود...(می دانم من برعکس همه هستم که از شلوغی ِ اسفند ماه بیزارم! که اصلن اسفند از آن ماه های دوست نداشتنی ِ منفور است برای من!)  توی همین حال ِ بد ِ درهم دیده بودمش... بعد از پنج سال! اولش حتی سلام هم نکرده بودم... یعنی همین طوری بی حرف و شگفت زده خیره شده بودم به خنده ی تعجب دار ِ چشم هاش... و اولین چیزی که یادم آمده بود این بود که این با چشم هاش خندیدنش را چه همه دوست داشتم! بعدتر سلام و احوالپرسی کرده بودیم... یک طور خوشحال ِ معذبی! بهم گفت می خواسته به برادرش بگوید شماره ی من را بگیرد برایش. برادرش از دوست های ف...بوکیم است. خب شما بودید چه می کردید در برابر این حرف؟ وقتی صمیمی ترین دوست ِ دبیرستانتان را می دیدید که چهار سال کنار هم می نشستید... یعنی دقیقن کنار هم... طوری که حتی عادت داشتید کیف هاتان را هم بینتان نگذارید چون احساس فاصله می کردید!!!... در برابر این جمله اولین و معمول ترین واکنشی که به ذهن من آمد این بود که باید شماره ای چیزی رد و بدل کنیم... که وقتی گفت دنبال ِ شماره ام است باید می گفتم شماره ام فلان است! من چه کردم؟! لبخند زدم. حرفش را نشنیده گرفته باشم انگار...! چرا؟ چون واقعن نمی دانستم می خواهم شماره ام را بدهم بهش یا نه! چون تا توی کارم صداقت نداشته باشم نمی توانم انجامش بدهم فقط به صرف ِ اینکه معمول ترین کار ِ ممکن است...
من توی آن لحظه دختری را می دیدیم که دوستش داشتم... درست به اندازه ای که 5 سال پیش داشتم... اما دوست داشتن چه اهمیتی دارد؟! کی گفته که دوست داشتن کافی است حتماً ؟! پنج سال گذشته بود... پنج سال یک عالمه سال است... چه تضمینی بود این رابطه همانی میشد که بود... چه تضمینی بود که من نبینم چه یخ زده همه ای که بینمان بوده...؟! بعدترش هم خداحافظی کردیم و تمام.
اما من تمام شب داشتم به دختری فکر می کردم که چشم های مشکی موربش بلد بودند بخندند... حتی فکر کردم بروم به برادرش بگویم که شماره ام را بدهد بهش! بعدترش ولی فکر کردم چه فایده ای دارد....؟! گیرم چند باری حرف بزنیم با هم... یا حتی برویم کافی شاپی جایی... اما این پنج سال چه؟ جای این سال هایی که تویش من عوض شده ام و لابد او هم ... را هیچی پر نمی کند... خب چرا خاطره اش را خراب کنم؟! چرا نگذارم تصویر پرفکت دختری که دوستش داشتم... که مال ِ آخرین سال های خوب ِ زندگیم بود... همین طور صاف و آرام بماند؟! چرا خرابش کنم مثل همه ی سال های بعدش؟ آنی که باید از دست های آدم سر بخورد توی دست های باد... راهش را پیدا می کند...! چنگ زدن ها بی فایده است... همه چیز تمام می شود. دوست های آدم هم.... دوست داشتن هم نمی تواند نجات دهنده باشد حتی. اینجا وقتش است که نقطه بگذاریم. این جمله کافی است که این پست را تمام کند.