نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
دلم برای زمستان تنگ می شود .
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸ : توسط : El

 

هنوز شب ها تا نزدیک صبح بیدار می مانم. هنوز روزها را خوابم. هنوز درس نمی خوانم. هنوز دنیا همانی است که بوده همیشه. هنوز توی عید دیدنی ها لبخند دروغی می زنم و هرشب حساب می کنم چندتا جای دیگر مانده که باید به زور بروم! هنوز یک عالمه چای و شیرینی می خورم و تازه تصمیم گرفتم 15 کیلو وزن کم کنم!! و البته که هنوز نمی دانم چطور!!!  
اصلن کتاب نخوانده ام چون تمرکزش را ندارم. به جایش یک عالمه فیلم دیده ام. که از بینشان فقط مارتا مارسی می مارلین را دوست داشته ام چون دختره و حتی زندگی اش یک جاهایی مرا یاد خودم انداخت.
آقای او را جز یک دقیقه ای که سفت بغلش کردم اصلن ندیده ام ...  و گفتن ندارد که از ندیدنش عصبانی ام مثل همیشه .
تصمیم داشتم از اول امسال روزانه نویسی کنم اما هی نوشتنم نیامده بس که هیچی توی دنیا نوشتن ندارد!
فعلن همین ها ...