نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
غمگینم / چونان پیرزنی / که آخرین سربازی که از جنگ برمی‌گردد / پسرش نیست ...
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸ : توسط : El

 
غمگینم . بیشتر از تمام وقت های توی عمرم می بینم که هیچ ندارم . می بینم دارم توی زندگی ای زندگی نمی کنم که قرار بوده مال من باشد ! یک جور دردآوری وا مانده ام ! بعد می بینم هیچ راهی ندارم . هیچ انتخابی ندارم که بخواهم بعدترهام را یک طور دیگری بسازم که  قشنگ باشد برایم . خب راستش یک جاهاییش برمی گردد به خودم . به بچه گی َم ... به ترسیدنم ... اصلن به بی عرضه گی م ... !  ولی خب منصفانه نیست که تاوان تمام این حماقت ها "همه ی زنده گیَ م" باشد ... !
اصلن درک نمی کنم که چرا همه ی کاری که همه از من انتظار دارند این است که بنشینم درس بخوانم و سال دیگر لزوماٌ ارشد قبول شده باشم . بعد انتخابم هم مدیریت باشد فقط چون بعدها توی پول در آوردن به دردم بخورد! و خب تصور ایده آل این راه که گیرم یک کار اداری با حقوق زیاد(!) باشد هیچ وسوسه ام نمی کند . این زندگی من قرار نبوده که باشد ... دنیای من خیلی دورتر از این هاست ... آن وقت اصلن نمی فهمم چه لزومی دارد که من حتمن ارشد بخوانم ! خب چرا هیچکس درک نمی کند که من دلم درس خواندن نمی خواهد ! اصلن هم اهمیتی نمی دهم که باهوش و با استعداد بوده ام و این مزخرفات ... من خسته ام ! توی راهی نیستم که باید می شدم . و اینجا توی 23 سالگی برای امتحان راه های تازه خسته ام . بعد حسم درست به این می ماند که نشسته باشم به ذره ذره زخم زدن به تنم ... به این می ماند که دست هام را حلقه کرده باشم دور گردنم ...
احساس می کنم از حالا به بعد هیچ وقت از ته دل نخواهم خندید ! آگاهانه نشسته ام به کشتن رویاهام ... و ایمانم است که دنیای بی رویا می کُشدم  .

امروز بعد از ظهر خانه را مرتب کرده بودم ، بعد خسته شده بودم ، دراز کشیده بودم و کتاب می خواندم ، نفهمیده بودم کی خوابم برده ... بعد یک وقتی صدای آهنگی شنیده بودم که از جای دوری می آمد. بیدار نمی شدم . صدا می آمد و من هی سعی می کردم چشم هام را باز کنم و نمی شد ... ولی آهنگ ها را می شنیدم ... واضح اما  دور ... نمی توانستم بیداربشوم . حتی وقتی آهنگی پرتم کرد توی 15 سالگیم ... توی دنیای دخترک 15 ساله ای که عاشق استاد گیتار جذابش شده بود(!) ؛ باز هم بیدار نشدم . همه ی حس ها واضح بود ولی چشم هایم یک طور عجیبی باز نمی شدند ! و بعد صدا نزدیک تر شد... آن قدری که توی خواب و بیداری فکر می کردم درست از توی اتاقم می آید ...

توی تنهایی یک دشت بزرگ / که مثله غربت شب بی انتهاست / یه درخت تن سیاه سربلند / آخرین درخت سبز سرپاست / رو تنش زخمه ولی زخمه تبر.....


و من یک طور عمیق و غریبی دردم می آمد .  آن قدر درد زیاد بود که توی آن لحظه به این فکر می کردم که تمام احساس هام باید عمیق تر شده باشند . می خواستم بیدار شوم . نمی شد . نمی توانستم . صدا نزدیک تر می شد ... احساس می کردم حتی بهتر از همیشه می شنوم ...

رقص دست نرمت ای تبر بدست / با هجوم تبر گشنه و سخت / آخرین تصویر تلخ بودنه / توی ذهن سبز آخرین درخت ....


بعد یکهو یک چیزی اوج گرفت توی تنم ... انگار لابه لای خواب و بیداری داشتم می آمیختم  با صدا و موسیقی پس زمینه اش ... چیزی درونم فرو می  ریخت ... من داشتم گم می شدم جایی میان نت ها و کلمه ها ... من داشتم از دست می رفتم .... صدا هی بلندتر و عمیق تر می شد ...

من به فکر خستگی پر پرنده هام

تو بزن، تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکمتر بزن
 .....
 و من کلمه ها را می فهمیدم ... اسمی برای آن احساس پیدا نمی کنم ... یک جور "ادراک" شاید ... من گم شده بودم توی "غربت" و "آخرین ضربه "ای که باید محکم تر زده می شد ... من خودم را می دیدم ... خودم که داشتم خودم را می کشتم ... خودی که تبر توی دست هاش برخاسته بود به قتل َم . من داشتم گریه می کردم  توی خواب . بیدار که شدم صورتم خیس بود ... و من فکر می کردم چه همه ی زنده گی َم مرده ام / خواهم مرد ... از درد .

 

 

+

غمگینم

چونان پیرزنی

که آخرین سربازی که از جنگ برمی‌گردد

پسرش نیست

...

 

ولادیمیر مایاکوفسکی

 

+

 

http://www.4shared.com/audio/YO2dmIaC/Ebi_Derakht.html