نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
A Happy Event ؟؟!!
ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳ : توسط : El

باید می رساندم به حسی که خوب و نرم باشد... می رساندم به دلی که لرزش بیاید از خواستن .... باید می رساندم به آرزویش را داشتن . البته که این ها را به سادگی از اسمش هم می شد فهمید ... A Happy Event یعنی همین ها خب !

چه شد؟ من ترسیدم . همیشه می ترسیدم. این بار اما مطمئن تر از همیشه ترسیدم. آن قدری که به آقای او هم گفتم که باید فیلم را ببیند . که بهش گفتم من هیچ وقت این ها را نمی خواهم ... که از همه شان می ترسم... که دوستشان ندارم... و هرچقدر هم که آقای او گفت اشکالی ندارد و ما آن طوری زندگی می کنیم که من دلم می خواهد از ترسم کم نشد... نشده هنوز هم . واقعیتش این است که بچه تنها چیزی توی زندگیم است که درست همان قدر زیاد نمی خواهمش که می خواهمش . والبته که آن قدری خودم را می شناسم که بدانم آدم ِ زندگی ِ اینطوری نیستم...  که بدانم آن قدری دیوانه ام که بچه داشتن وادارم کند به ویران کردن ِ زندگیم حتی ! خیلی ها باور نمی کنند راست بگویم... اما من از کشتن بچه ام ترسیده ام همیشه بس که خود ِ دیوانه ام را می شناسم...! گیرم که هیچ کس باورش نیاید من پتانسیل کشتن دارم - آن هم کشتن بچه ام را- ... اما خودم که می شناسم خودم را!

 

http://www.imdb.com/title/tt1987018/